تبليغاتX
سفید خوانی - شعر
نوشته های من

روزها

محمد عزیزی

 

هر روز

آفتاب را صورتی‌ست

و مرا صورتی.

آب که از شاخ‌سار بید عبور می‌کند

هر دم،

نَفَسی دیگرگونه می‌کشد

و ماهتاب بر پشت‌بام‌های کاه‌گِلی و

«پنتْ‌هاوس»ها

شگرفی‌های تازه می‌آفریند.

نوید بودن و ماندن!

...

و تو زلال‌تر از هر روز طعم زندگی را

احساس می‌کنی

و مستی خاک را

بر ناف کودک باران، می‌بینی.

...

هر روز آفتاب را صورتی‌ست

و مرا صورتی

و زندگی را طراوت و

طعمی دیگر...

 

ـــــــــــــــــــ

 

زندگی...

محمد عزیزی

 

زندگی

فرصت بی‌تکرار است!

وزشِ نرمِ نسیم

روی گلبرگِ گل و

گونه‌ی سنگ!

نفسِ پنجره در تنگ غروب

آخرین قطره‌ی جاری در جوی

«تاپ‌تاپِ» دُهُل‌ و

«هی‌هیِ» ساز،

صورت دیگر آه!

...

زندگی،

فرصت بی‌تکرار است

روزِ سرشارِ غروب،

شبِ در حالِ عبور،

پلک برهم زدنِ صبح و

«گُرووومْبْ!»

دُهلِ مرگِ من و تو به صدا آمده است!

...

ردِّ پایی افسوس

خبری!

هق‌هقی

خنده‌ی تلخی، حتا

هیچ در این برهوت

هیچ -ای وای- نمانده است به جا

کودک فردا را

هیچ میراث زما.

...

زندگی فرصت بی‌تکرار است!

شب و روز من و تو اما

باز،

برمدارِ یک‌پا چرخیدن

چرخیدن

چرخیدن!

...

زندگی!

فرصت بی‌تکرار است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 19:58  توسط محمد عزیزی  |