|
نوشته های من
|
آتش
محمد عزیزی
آتش! آتش!
و لهیبِ تشنگیام، که پایان نمیپذیرد! ...
از کدام سو کبریت کشیدهای
که من از هر سوی، دریا را میجویم
شمال و جنوبت را.
آتش!
تو در کجای این آتش ایستادهای
به نظارهی ورق خوردن من
و تقویم زندگیام که میسوزد در قلب دوزخ!
سنگ را از دهانه چاه بردار
تا ترانههای «بیژن» را دوباره بشنوی
طنابی جز طُرهی گیسوانت نیست.
باد بر کاکل رؤیای سخرگاهیام میوزد،
وقتی عطر نفسهای تو را میبینم
و نامت را میبویم.
آتش و جالیز آشفتگیهایم که پیوسته میسوزد.
بیتو، همهی جهان میسوزد.