|
نوشته های من
|
بر من قباي تازه بپوشان
غُسلم دهيد اگر بشود، صد هزار باربا بالِ اين پرنده و با بويِ اين بهار
دست و دلم شكسته ز سرمايِ صد خطا
خيزيد و آوريد برايم مسيح را!
من مُردهام، شكستهترينم ز دستِ خويش
من پَستتر زپَستترينهاي پَست خويش
بوي گُل و گُلاب و بهارم بياوريد
از ابر و باد و شعله، شرارم بياوريد
در من – دريغ – بوي بهارانِ فُسِرده است
اندوهِ سردِ آدم و حوايِ مُرده است
با نيشِ خنجري بشكافيد قلب من
منصور و موسيام من و فرعون شومْ
تن توفان و ساحل است و شب و موج بيقرار
من هستم و دوباره تب و تاب يك بهار
نوروز گو بيايد و زير و زبر شوم
زين حال خسته، بِه كه به حالي دگر شومْ
نوكن تمام زندگيآم را دوباره نو
وز من بگير عادت ديروزها گِرو
جامي كه بود در كف من روز پيش ريخت
گنجشك بامِ خاطره از باغِ دل گريخت
چون سال، سالِ ديگر و نوروزِ ديگر است
پُر كن مرا زعشق كه جانم مُكَدّر است
خواهم كه چون گياه برويم زعمق خاك
جان پاك سازم از همهي هرچه نيست پاك
من تشنهام، هواي تو را ميكنم طلب
جويي روانه كن به رگم، مست و پُر طرب
يارب دلم ز هرچه پليديست دور كن
قلبم پُر از طراوت و شادي و نور كن
جانم ببر به سمت شقايق، بهاروار
برمن قباي تازه بپوشان، نه همچو پار.