|
نوشته های من
|
نادر ابراهیمی هم رفت!
دو سه روز است، هر روز یکی از شبکههای تلویزیون خانهی نادر ابراهیمی را نشان میدهد و خانوادهاش را و با دوستان و یاران و شاگردانش مصاحبه میکند. یعنی با کسانی که او را از نزدیک و هر کدام از زوایهای میدیده و میشناختهاند. بعضیها کسانیاند که او را از سریال «آتش بدون دود» شناختهاند و با او همکاری کردهاند، چه فیلمبردار و چه دستیار کارگردان و چه بازیگر. و بعضیها کسانیاند که نادر ابراهیمی را در حال تدریس در کلاسهای حوزه علمیه قم و حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی دیدهاند و بعضیها او را به عنوان یک نویسنده میشناسند. بعضیها ناشر آثارش بودهاند و بعضیها یار غارش. به هر حال حرفم این است که این روزها تلویزیون مدام دارد از او میگوید و جالب این که در همین مصاحبه گفتگوی دخترش را نشان میدهد که با اشک و آه در حالی که نزدیک پدرش نشسته و او را میبیند، مدام از او با فعل گذشتهی «بود» یاد میکند و قبل از همه خودش به نقد این نوع حرف زدن میپردازد و هوشمندانه و دردمندانه میگوید: «این خیلی بد است که در حالی که پدرم هنوز در کنار ما زندگی میکند، من مجبورم بگویم پدرم این طور بود و این طور نبود. یعنی با فعل گذشته از او یاد میکنم در حالی که او هنوز هست!»
و همسرش نیز به گونهای دیگر همین حرف را تکرار میکند. آری! چندین سال بود که نادر ابراهیمی در چنگال درد و رنج و اندوه با مرگ دست به گریبان بود. و همه میدانستند. همهی آنان که امروز دور جسم بیجانش نشستند و برایش فاتحه خواندند و از او گفتند و سرانجام هم – به قول ابوالفضل بیهقی – او را بر مرکبی که هرگز بر آن ننشسته بود یعنی بنز مدل بالا، فشاندند و تا سرای باقی مشایعتاش کردند، همه میدانستند. که سالهاست او بیما رو خانهنشین است. آنهایی که بارها و بارها شعر حماسیاش را تحت عنوان «ما برای خاک ایران رنج دوران بُردهایم» را با صدای گرم محمد نوری از شبکههای تلویزیون پخش کرده بوند، نیز میدانستند، که او مریض است. همه او را میشناختند و همه میدانستند او کیست اما تا او بود، تا میشنید و میدید، نه برایش مجلس بزرگداشت گرفتند، نه به عیادتش رفتند، نه از وضع و حال مادیاش و خانوادهاش خبری گرفتند و نه ... هیچ!
هیچ کاری برایش نکردند. بلکه فقط در انتظار ماندند، همچنان که برای دیگران و پیش از مرگ دیگران دست روی دست گذاشته بودند... در انتظار مرگ او ماندند تا کنار تابوتش تابلوها وپلاکادرهای خود را بیرون بیاورند و بگویند که « نادر ابراهیمی از ما بود» و بزرگ بود و از اهالی امروز بود و ایران را دوست داشت و کودکان را دوست داشت و فیلمساز بود و شاعر بود و متفکر بود و بزرگ بود و از ما بود. اما... نادر ابراهیمی هر چه که بود و هرکس که بود، بیشک تا میتوانست برای اعتلای این فرهنگ و این مرز و بوم و کودکان و بزرگسالان این کشور کارکرد، نوشت، سرود، ساخت، گفت و تحقیق کرد. مردی واقعگرا، صلحطلب، پُر شاخ و برگ و خستگی ناپذیر بود. مردی که میدانست کیست و در کجا و در چه روزگاری زندگی میکند. مردی که روی جادهای لغزنده راه میرفت و سعی میکرد که بداند کجا راه میرود و چگونه باید راه برود.
آری! تمام حرفم این است که نادر ابراهیمی و امثال او را تا زنده هستند، باید بزرگ داشت. پیش از آن که دستشان از دنیا کوتاه شود. آنها البته چندان نیازی به این بزرگداشت ندارند و ما بیش از آنها نیازمندیم که بگوییم قدرشناسیم و بدین وسیله درس بزرگ شدن را به خودمان و به فرزندان بیاموزیم. نادر ابراهیمی رفت. پس از او – دیر یا زود- خیلیها دیگر هم خواهند رفت. این رفتنی است ناگزیر اما چقدر خوب است که ما پیش از آن که طبلها بنوازند، به دیدار یکدیگر بشتابیم.
روزها
محمد عزیزی
هر روز
آفتاب را صورتیست
و مرا صورتی.
آب که از شاخسار بید عبور میکند
هر دم،
نَفَسی دیگرگونه میکشد
و ماهتاب بر پشتبامهای کاهگِلی و
«پنتْهاوس»ها
شگرفیهای تازه میآفریند.
نوید بودن و ماندن!
...
و تو زلالتر از هر روز طعم زندگی را
احساس میکنی
و مستی خاک را
بر ناف کودک باران، میبینی.
...
هر روز آفتاب را صورتیست
و مرا صورتی
و زندگی را طراوت و
طعمی دیگر...
ـــــــــــــــــــ
زندگی...
محمد عزیزی
زندگی
فرصت بیتکرار است!
وزشِ نرمِ نسیم
روی گلبرگِ گل و
گونهی سنگ!
نفسِ پنجره در تنگ غروب
آخرین قطرهی جاری در جوی
«تاپتاپِ» دُهُل و
«هیهیِ» ساز،
صورت دیگر آه!
...
زندگی،
فرصت بیتکرار است
روزِ سرشارِ غروب،
شبِ در حالِ عبور،
پلک برهم زدنِ صبح و
«گُرووومْبْ!»
دُهلِ مرگِ من و تو به صدا آمده است!
...
ردِّ پایی افسوس
خبری!
هقهقی
خندهی تلخی، حتا
هیچ در این برهوت
هیچ -ای وای- نمانده است به جا
کودک فردا را
هیچ میراث زما.
...
زندگی فرصت بیتکرار است!
شب و روز من و تو اما
باز،
برمدارِ یکپا چرخیدن
چرخیدن
چرخیدن!
...
زندگی!
فرصت بیتکرار است.