تبليغاتX
سفید خوانی
نوشته های من

به نام دوست



این هم یک جور تجربه بود. در روزگاری که دیگر حوصله ای نیست و همه چیز دارد کوچک و کوچک تر می شود ،

من هم خواستم حرف هایم را جمع و جورتر کنم به حدی که حس کردم دیگر حرفی نزده ام و بنابر این اسمش را گذاشتم :

"
سفید خوانی ".

و....." تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل "

...





در این مجموعه نه خواستم " هایکو " بگویم و نه رباعی و دوبیتی ، تک بیت و .....

بلکه فقط خواستم حس و حال آنی خودم را به هر صورتی که در همان لحظه به ذهنم رسیده است ، بنویسم . بکر و بدون

ویرایش ، با وزن یا بی وزن.

راستش سال هاست به این نتیجه رسیده ام که باید به حس . حال اولیه ام بیشتر از تا مل ها و تصحیح های بعدی اهمیت

بدهم و در سفید خوانی ، چنین کرده ام.

...





و عجیب این که در انتهای این کوتاه نویسی ، نمی دانم چرا طولانی ترین شعرم یعنی :

"
ساقی نامه " می توانست کامل شود و در مجموع یادگاری باشد در دست هایی که وقتی من هم نباشم ، باشد و

امید که خوانده شود.



با سلام و بدرود

محمد عزیزی

فروردین 1386

تهران.





پیش در آمد



دیروز می گفتی

همین فردا.

امروز می گویی:

همین فردا.

فردا که آید نیز خواهی گفت:

باشد ،

همین فردا ،

همین فردا.



...



ای مانده در ویرانه ی رویا

امروز را در یاب !

این آخرین فردا.





پیش گفتار



تاریکی غلیظ شب و

هول دیو و دد

در پیش روی دارد و

آهسته می رود!

با کوله بارتجربه های همیشه تلخ

با چشمهای مضطربش ،

در جشت و حوی رخش..



در امتداد راه ،

آهسته باز می گذرد از کنار چاه

اما " شغاد " را چه کند ،

در پس درخت !





شغاد: برادر رستم که به نیرنگ او را کشت.





1



تمام شد !

سر

بریده ی

خورشید ،

زیر پا افتاد!





2



سالی که گذشت ،

دود و آتش ،

دامان تمام عشق را سوخت !



...



تا سال دگر چه زاید این ما ر.







3



آدم ،

به دنده ی چپ خود چون نگاه کرد

خورشید عشق و روشنی مهر و ماه ،

دید



...



لبخند زد

خلقت تمام شد!





4



ترس از سکوت ،

باعث غوغای ما

شده است !





5



همیشه فکر می کنم

چه قدر وقت من کم است !

و باز هم دوباره بی خیال

تمام لحظه های خویش را

چه بی بها ،

چه بی بهانه می کشم !





6



هر روز صبح ،

امکان دیگری ست

از تن برون کنیم رخوت شب باید

وز نو لباس عشق بپوشیم

"
دیروز " مرد.





7



در چشم تو

باز

ابر و باران

خندید !

خورشید ، ز سر ،

کلاه بر داشت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 19:49  توسط محمد عزیزی  |