|
نوشته های من
|
یاد لعل تو مرا می برد از هوش امشب
می سپارم چو به فریاد دلم گوش امشب
خون دل می خورم از جام غمت گر چه مدام
باز می ریزی و گویی که تو را نوش امشب
صبر و آرام و قرار و دل و دینم برده ست
زلف مشکین تو تا ریخته بر دوش امشب
مست میخانه چشم تو چنانم که مدام
می کنم هستی خود در تو فراموش امشب
"دانیالم" که به دنبال تو زان سوی افق
خسته باز آمده ام تا به بر "شوش" امشب
گر عتابم کنی ای دوست و گر بنوازی
چشمه ای گشته ام از عشق تو پر جوش امشب
خواهی ار معنی رندی و صفا دریابی
گوش کن زمزمه ی مست دلم گوش امشب
سقف افلاک به هم می زنم از شوق اگر
با خیال تو شوم باز هم آغوش امشب
آدم ، نه خوب خوب است،
نه بد بد
آدم هم خوب است
هم بد.
سلام!
تجربه جالبي بود.
وبلاگ نويسي را ميگويم. همان نامهنويسي قديمي خودمان است.
هركه باشد ز حال ما پرسان یک به یک از زبان ما دعا برسان"
توي اين روزگار كه آدمها از هم فاصله گرفتهاند و هم – متاسفانه- با هم غريبه شدهاند، اين، خيلي خوب است كه ما به اين وسيله – وبلاگ- بتوانيم از هم خبر بگيريم. احوال هم را بپرسيم و بفهميم كه نه، آنقدر هم تنها نيستيم. به هر حال آدميم، نه سنگ و صخره و كوه.
«شاملو»ي بزرگ گفت:
«كوهها باهمند و تنهايند
همچو ما با همان تنهايان»
و ما كه داريم براي هم يادداشت مينويسيم و حرفهاي همديگر را ميخوانيم ميخواهيم اين حس غربت دوخت تنهايي را از بين ببريم. پس اميد كه از اين پس نه من با شما غريبه باشم و نه شما با من.
اول به عزيزانم خانم رؤيا بيژني و زهرا نوري سلام ميكنم كه پيغام دوستانه گذاشته بودند و بعد هم به ساير اهل قلم و خوانندگان اين يادداشت.
توي اين يكي دو روز كلي كار داشتم. حتي نتوانستم در آخرين روز نمايشگاه به آن سر بزنم. فقط فرصت كوتاهي پيش آمد كه رفتم دانشكده ادبيات دانشگاه تهران. دكتر شفيعي كدكني را دم كلاس زيارت كردم و چند شماره آخر رودكي را تقديمشان كردم و بعد هم سري زدم به سالن كنفرانس ادبيات معاصر كه بيشتر از قيصر امينپور ميگفتند... و با چند نفر از استادان پاكستاني، ازبكي و روسي هم آشنا شدم كه غنيمت بود.
قرارها گذاشته شد براي كار و ارسال مقاله و آرزوي ديدارهاي ديگر...تا بعد.
امروز هم هواي بيرون كمي ابري است و هم هواي دلم. گاهي بدجوري احساس دلتنگي ميكنم. در اين جور وقتها ميروم سراغ كتاب حافظ يا مولوي و امروز رفتم ديوان كبير (غزليات شمس) را باز كردم .
آمد:
«اگر از غم عشق عار داريم پس ما به جهان چه كار داريم
يارت تو مده قرار ما را گر بي رخ تو قرار داريم
اي يوسف يوسفان كجايي ما روي در آن ديار داريم
.....»
مولوي را بيشتر با مثنوي ميشنايم و كمتر با غزليات شمس در حال كه به نظر من مولوي در غزليات شمس، چيز ديگري است......بعداً در اين باره خواهم نوشت.
فعلاً به قول خودمان . خداحافظ
سودای غمت دارم مستانه،خبر داری؟
عقل و دل دینم بود،گرمای یقینم بود
دادم همه را از کف جانانه خبر داری؟
ای سرخ گل بستان،بگشا در باغ جان
خواهم که تو را بویم مردانه،خبر داری؟
پندم چه ده هر دم،زین راه که برگردم
در عشق شود انسان،فرزانه،خبر داری؟
با جان و تنم آن سان،آمیخته ای جانان
کز خود شده ام دیگر بیگانه،خبر داری؟
تا می نگرم در تو سر مست تو می گردم
چشم تو مرا گشته است میخانه،خبر داری؟
گنج غم عشقت را در سینه نهان کردم
گنج است به ویرانه،ویرانه،خبر داری؟
بر طبل همی کوبند رسوایی من در کوی
از عشق توام این سان دیوانه،خبر داری؟
گه خندم و گه گریم نامت چو به لب آرم
در عشق تو من گشتم افسانه،خبر داری؟
با جان و تنی آن سان آمیخته ای جانان
کز خویش شدم دیگر بیگانه،خبر داری؟
سلام.آخرش بچه ها منو هم وارد این دنیای جدید کردند.ممنونم.
سلام بر اونا و سلام بر شما که از حالا می تونیم با هم صحبت کنیم. اول از همه این شعر کوچولوم هدیه به شما.
در هرم این کویر
باید درخت بود
سبزه و باران
بعدش سعی میکنم هر روز یه چیزکی بنویسم و خیلی چیزا از شما بخونم. مثلا اینکه فردا باید برم رادیو گفت و گو و با چند نفر از جمله امیر دژاکام درباره آخرین کارهای چاپ شده شون حرف بزنم.همین طور یه قصه تازه از مولانا برای مردم تعریف کنم و تو برنامه بانگ آب هم با دکتر وحیدی از مثنوی بگم و با دکتر سرامی از غزلیات شمس. عصر هم دارم میرم جلسه نقد کتاب سرای اهل قلم.گرفتاری نمایشگاه مطبوعات و رودکی ۲۰ ویژه احمد محمود هم که هنوز تموم نشده.تا جشن رونمایی شماره۲۰ رودکی کلی کار جلوم ریخته.
فعلا خداحافظ تا فردا.
راستی به عنوان یه شروع جدی چون تو هفته کتاب هستیم یادداشتی رو که سالها پیش در این باره نوشته بودم براتون میگذارم و منتظر اظهار نظراتون می مونم.
خاطره و كتاب و كودكي
محمد عزيزي
آن روزها، روزهاي مِهآلود كودكي وقتي كه هنوز به مدرسه نرفته بودم و با كتاب و درس و معلم آشنا نبودم هرگاه كسي – به دليلي – از دنيا سخن ميگفت، فكر ميكردم دنيا عبارت است از روستاي كوچكي كه من در آن زاده شده بودم و روستاي محل زندگي پدر بزرگ و مادر بزرگ و نيز كلاتهي پايينتر و چند تپه و دشت و كوه و علفزاري كه من ديده بودم و با آنها اُنس و اُلفتي داشتم!
آن روزها، روزهاي غلتيدن بر درهها و دامنههاي برفي، ابرهاي گاه پراكنده و گاه متراكمِ بالاي سرم وقتي كه هنوز با كتاب آشنا نبودم، فكر ميكردم شاه افسانههاي مادر بزرگ هم بايد شبيه كدخداي خودمان باشد كه كسي نميتواند بالاي حرفش حرفي بزند و لابد اگر او اراده كند بال گنجشكها در هوا ميخُشكد و برگ و بار درختها فرو ميريزد! آن روزها من بودم و برهها و بُزغالههايم! من بودم و چشمهايي كه از روي بالاترين تپههاي آن دور و بر هم قادر به ديدن همه كلاتهي بالا و پايين هم نبودند و گوشهايي كه حتي همهي صداهاي دورو بر را هم نميشنيدند! آري آن روزها من بودم و دنيايي به وسعت كف دست!
من بودم و آرزوهايي به قد يك بند انگشت!
تا آن صبح روشن بهاري كه دستي كه ياري شانهام نشست، لبخندي به مهر بر لباني شكفت و مرا كه به بازي بر خاك و خاكستر نشسته بودم از جا بلند كرد و با اجازهي پدرم به مدرسه بُرد، اتاقي كاهگلي در گوشهي حياط كوچكي كه قرار بود بعدها هم خانهي معلمان باشد و هم يكي دو كلاس ديگر بر آن افزوده شود.
بچهها را ميشناختم، دختر و پسر. نشسته بر گليم پارههايي بافتهي دست مادران و هديهي پدرانمان به مدرسه تا رسيدن ميز و نيمكتها و كتاب! «من يار مهربانم دانا و خوش بيانم گويم سخن فراوان با آنكه بيزبانم ...» و گشوده شدن دريچههاي تازه و تازهتري در برابر چشمانم و فاصله افتادن بين من و چوپان ده و شكسته شدن اقتدار مطلق كه خدا در ذهن و زبانم و رسيدن به حقايقي تازه! نه!
دنيا آنقدرها هم كه من ميپنداشتم كوچك نبود و «هستي» با من آغاز نشده بود. پيش از پدربزرگ و مادربزرگ من هم، ديگراني بودهاند و ... من با كتاب به معناي غير درسي آن در سال پنجم ابتدايي آشنا شدم. سالي كه من و دوستم دور از خانواده در روستاي ديگري – در خانهاي اجارهيي – زندگي ميكرديم و درس ميخوانديم.
پدر دوستم در برگشت از سفري كه به بيرجند داشت براي پسرش يك كتاب گلستان جيبي خريده بود. دوستم آن را به رُخم كشيد از سر حسرت آهي كشيدم و از او اجازه خواستم كه كتاب را بخوانم و او گفت فقط ميتواند آن را لمس كني و من در يكي از همين لمس كردنها – مخفيانه – چيزهايي از كتاب را ميخواندم و چون عجله داشتم بيتي از آن را به غلط در انشايم نوشتم و روز بعد كه انشايم را سر كلاس خواندم، مغرورانه گفتم: «بتر زانم كه خواهي گفت آني وليكن عيب من چون من نداني» لبخندي بر لبان معلم نشست و گفت: «بترزانم!» يعني «بدتر از آن هستم كه تو ميگويي!»
دومين آشناييام با كتابهاي غير درسي مربوط به بعد از ظهر يك روز پاييزي در كلاس اول دبيرستان است يعني مربوط به سالهاي آغاز نوجواني. آن روز يكي از همكلاسيهاي خوش ذوق و كتابخوان يك كتاب داستان جيبي به من داد تا آن را بخوانم و دو سه روز بعد پس بدهم.
از همين نوع داستانهاي بازاري بود. با اين همه وقتي آن را خواندم آنقدر مرا شيفتهي خودش كرد كه هنوز هم آن را فراموش نكردهام! خوشبختانه هنوز دو سه كتاب از اين نوع بيشتر نخوانده بودم كه معلمي آگاه مرا به سمت مطالعهي كتابهاي داستان و اجتماعي سوق داد.
آن روزها دست يافتن به كتابي جديد و مطالعهي آن براي من كه هنوز در سنين نوجواني بودم به معناي رسيدن به آرامشي خيالانگيز و دوستداشتني بود. به همين دليل هر چه داشتم و يا هر مقداري كه كار ميكردم همه را براي خريدن كتاب ميپرداختم. حتي اغلب اوقات راه خانه تا دبيرستان را پياده ميرفتم و پول كرايه اتوبوس و تاكسي را هم براي خريدن كتاب ديگري پسانداز ميكردم.
تعداد كتابهايم كه زياد شد از مادرم صندوقچهيي گرفتم و كتابهايم را در داخل آن گذاشتم. گاه گاهي هم، همهي كتابها را از صندوقچه بيرون ميآوردم، كنار هم روي فرش و يا كنار ديوار ميچيدم و عاشقانه تماشايشان ميكردم آنچنانكه باغباني گُلها و درختهاي باغش را و يا مادري فرزندانش را.
آن روزها زنگ دبيرستان كه زده ميشد من به سوي كتابفروشي سر كوچه دبيرستان ميدويدم و اگر پولي داشتم به داخل ميرفتم و با سلام و لبخند از كتابفروشي ميپرسيدم: «كتاب تازه چه داري؟» و اگر پول نداشتم از پشت ويترين كتابها را تماشا ميكردم و يا داخل كتابفروشي ميرفتم.
كتابهاي تازه را ميگرفتم تماشا ميكردم، لمس ميكردم، ورقي كلي ميزدم، فهرست و مقدمه و بريدههايي از مطالب آن را سريع ميخواندم و وقتي كه حس ميكردم كتابفروشي دارد از دست من عصباني ميشود، با لبخندي از سر شرمندگي كتاب را به او پس ميدادم و ميگفتم: «پولش را كه كار كنم ميآيم و آن را ميخرم! پس اگر ممكن است آن را به كسي نفروش!» و كتابفروشي ميگفت: «دعا كن مشتري ديگري به سراغش نيايد!» و من با چنين دعايي از كتابفروشي بيرون ميآمدم با همان اندوه و تاسفي كه سعدي هنگام بيرون رفتن از شيراز داشت: «ميروم وز سر حسرت به قفا مينگرم خبر از پاي ندارم كه چسان ميسپرم»
آن روزها – به حق – ميگفتيم كتاب براي ما ياري مهربان، دوستي دانا و معلمي آگاه كننده است و بنابراين به اشكال گوناگون كتاب خواندن را واجب و كتابخواني را ترويج ميكرديم اما اين روزها – به ناحق – ميبينيم كه كتاب خواندن را تنها به جزوه خواندن براي گرفتن ورق پارهيي به عنوان مدرك تحصيلي و آن هم صرفاً براي ارائه به بنگاههاي فرهنگي – تجاري، محدود كردهاند و كتابفروشيها را با تغيير دكوراسيون به لباس فروشي، صرافي، شيريني فروشي، فروشگاه لوازم آرايش بانوان و .... تبديل ميكنند. چرا كه «ديگر كسي به فكر گل نيست!» ديگر كسي از فاشيستي شدن شكل موهاي سر و پانكي شدن لباس و .... نوجوانش هيچگونه واهمهيي ندارد! ديگر كسي غصهي از دست دادن شخصيت و هويت فرهنگي، ديني و ملياش را ندارد! و دريغا دريغ!
بريدن ما از كتاب و دست شُستن از مطالعه و تحقيق و تاليف چيزي فراتر از يك زيان و عميقتر از يك فاجعهي فرهنگي است كه نميتوان با تعارفي و سر تكان دادني از كنار آن گذشت! اگر كتاب و در نتيجه تفكر و تدبر از زندگي ما حذف شود در زير آوار ياس عميق فردي و اجتماعي از بين خواهيم رفت! حال، چه اين حقيقت تلخ را درك كنيم و چه به بازي از كنار آن بگذريم! من آزمودهام! من با كتاب بزرگ شدهام! كتاب نه مرا از درس انداخته است! نه گرفتار فقر مالي كرده و نه مشكل خاصي برايم پيش آورده است!
آري من هر چه دارم از دولت سر كتاب دارم. امروز اگر ميتوانم آنچه را كه در دل دارم به راحتي به زبان بياورم، اگر ميتوانم بينديشم، اگر در برابر توفان تهاجم فرهنگي از جاي نميجُنبم، اگر دلي دريايي و سينهيي سرشار از مهر و عاطفه دارم، اگر چشمي براي كاويدن اعماق اقيانوسها و بالي براي پرواز تا بيكران آسمانها دارم، همه و همه از بركت مطالعه و سر در باغ پُر گُل و معطر كتاب است! كتاب سرچشمهي زايندهي معرفت، پستان پُر شير معنويت، زمين بارور انسانيت و درخت بالندهي آگاهي و صداقت است! كتاب مادر و معلم ماست! حرمت آن را نگاه داريم و نگذاريم بيش از اين در پشت ويترين كتابفروشيها و در قفسهي گرد گرفتهي كتابخانهها، غربت، تنها و بيمخاطب باقي بماند! كتاب زندگي ماست، شخصيت و هويت ماست! به آن دهن كجي نكنيم!
ميكند سرشار از ايمانم كتاب ميبرد تا عمق رضوانم كتاب
تا بنا سازم هزاران كاخ عشق شور ميبخشد به دستانم كتاب
بذر ايمان تا بپاشم در جهان نور ميريزد به انبانم كتاب
بشكنم تا استخوان ديو جهل ميكند – هان! – مرد ميدانم كتاب
چون بنوشم جرعهيي از جام علم ميكند از غم گريزانم كتاب
تا زدايد طعم تلخ روزگار ميدهد قند فراوانم كتاب
تا رها سازد زچنگ ديو نفس مينمايد سر به فرمانم كتاب
بشنوم تا نالهي نيزار جان ميدهد شور نيستانم كتاب
چون گَوَن در دشتهاي زندگي ريشهدارد در دل وجانمكتاب
از دل چاه مذلت بيگمان ميكشد تا اوج كيهانم كتاب
در ميان گلههاي گرگ و خوك ميكند انسان دورانم كتاب!
شعر و خاطره از محمد عزيزي
تهران – 28/9/1375