![]() |
![]() |
|
| نوشته های من |
|
محمد عزیزی باد آنقدر شديد مىوزيد و در و پنجرهها آنقدر ترق و تروق مىكردند، که داشتند از جا كنده مىشدند. مرد از اين دنده به آن دنده غلتيد. به پلكهايش فشار آورد، ولى باز هم خوابش نبرد. خواب از سرش پريده بود. خودش را زير سنگین لحاف و پتويى كه روى خود انداخته بود، مچاله كرد، اما گرمش نشد. بدنش خسته و كوفته بود. چشمهايش مىسوخت. گيج ومنگ بود. دلش مىخواست گرمش بشود. دلش مىخواست - براى لحظهاى هم كه شده - زوزه باد و نالههاى تيز و برنده در و پنجرههاى چوبى و پوسيده قطع شود و او بتواند بىهيچ دغدغه خاطرى بخوابد و همه چيز را فراموش كند. - جعفر! جعفر! - هوووم!؟ - بلند شو! خجالت بكش! مرد، با اكراه سرش را از زير لحاف بيرون آورد. - باز هم كه شروع كردى! زن، فقط نگاهش كرد. چشمهايش دو پيالهى خون بود و نگاهش خنجرى زهر آلود. مرد لرزيد، چى شده؟ - چى شده؟ از خودت خجالت نمىكشى؟ از سر شب، سرت را كردهاى زير لحاف و از جايت جمب نمىخورى! نمىبينى بچهات يك دم آرام نمىگيره! نمىبينى مثل... مرد، نيم خيز شد. لحاف از سر شانههايش ليز خورد و سرما مثل يك گله عقرب در تمام تنش خزيد و دهها نقطه بدنش را نيش زد. دماغش به خارش افتاد. عطسه كرد و سينهاش تير كشيد. - دستمالى، چيزى بگير جلو دهنت اقلاً. مرد، دستش را دراز كرد و روى پيشانى بچه گذاشت. مثل كوره در تب داشت مىسوخت. گونههايش دو تكه آتش بود. لبهايش داغمه بسته بود. قلبش تند مىزد و بريده بريده نفس مىكشيد. - مگه قطره نورالژين نداديش؟ - دادم. فايده نداره! - آسپرين هم دادى؟ - دادم. تأثير زيادى نداره! وقتى مىخوره، نيم ساعت تبش مىآد پايين ولى دوباره ميره بالا. مرد، حيران مانده بود كه زن گفت: - بلن شو يك فكرى بكن! مرد گفت: چه كار كنم؟ زن تركيد: بلن شو يك قبر وسط خانهات بكن، بچهت را توش چال كن! مرد، خسته و گيج از جا برخاست. دست كشيد روى گونههايش و ريش تنك و كم پشتش را خاراند: نصف شبى، مىگى چه خاكى توى سرم بريزم؟ - برو يك وسيلهاى گير بيار، بچه را برسونيم شهر! - از كجا وسيله گير بيارم؟! زن خسته و درماندهتر از او گفت: از سرقبرم .من چه مىدونم از كجا گير بيارى؟ برو وانت كربلايى... - چند دفعه بايد بگويم؟ بنزين نداشت، سرشب كربلايى را ديدم. به مريضى بچه هم اشاره كردم. از بى بنزينى مىناليد. زن، لحظهاى درنگ كرد: برو سراغ وانت مش محمود! - نميده! ارزش نداره كه آدم خودش را جلو همچين آدمى كوچك كنه! زن تكه پارچه خيس شدهای را روى پيشانى بچه گذاشت و بغض كرده گفت: براى تو چى ارزش داره كه بچهات ارش داشته باشه! قلب مرد زخم برداشت. از زير لحاف بيرون آمد. فتيله چراغ گرد سوز را بالا كشيد و به سراغ كت و شلوارش رفت. زن، همچنان غر مىزد. اگر يه گارى مىخريدى و روش سيبزمنى، پياز مىفروختى، والله هم وضع ماليت بهتر مىشد، هم آواره ديار غربت نمىشدى! هم بچهات اينطورى مثل مرغ سركنده، جلوى روت پرپر نمىشد! حرفهايش را كه زد، بغضش تركيد و هاىهاى گريست. مرد، درمانده شد. نمىدانست چه بكند و چه بگويد؟ لحظاتى در سكوت گذشت . - ساعت چنده؟ مرد اين را از خود پرسيد و به ساعتاش نگاه كرد. چهار صبح بود. فكر کرد: حالا سراغ كدام بدبخت برم! چراغ قوه را برداشت و راه افتاد. در را كه باز كرد، زن سرش را از روى زانو برداشت و گفت: زود برگرد!
هوا خيلى تاريك بود. مرد به آسمان نگاه كرد. آسمان ابرى و بىستاره بود. باد، همچنان به شدت مىورزيد. ده در انبوه ظلمت و سرما در خود مچاله شده بود و باد، بر ديوارههاى كاهگلى و سقفهاى خشتى وتوسرى خورده آنها شلاق مىزد. مرد چراغ قوه را روشن كرد. كور سوى ضعيف نور چراغ قوه، جلو پايش ر ا روشن كرد. راهش را ادامه داد. سرما همچون كژدمى زهرآگين، تنش را نيش مىزد. جز زوزهی باد و صداى بهم خوردن در و پنجرههاى زهوار در رفته و نمور خانهها، هيچ صدايى به گوش نمىرسيد. مرد از سربالايى كوچه گذشت و به درون پسكوچهاى، به سمت راست پيچيد. چند قدم جلوتر، دمِ در خانهاى ايستاد. زبانه در را گرفت و آهسته در زد. لحظاتى گذشت وخبرى نشد. دوباره زنجير در را لمس كرد. سرما از نوك انگشت تا عمق استخوانهايش دويد و بدنش مورمور شد. اين بار محكمتر زد .دو سه بار... - كيه؟ خودش بود. صداى على آقا را خوب مىشناخت. جوانى بود كه همسن وسال خودش. دو سه قبل ازدواج كرده بود و دو تا بچه داشت. مهربان و صميمى بود. و جعفر بيش از همه با او مأنوس بود. - كيه؟ منم، على آقا. مزاحم هميشگى! در باز شد .مرد، فانوسش را بالا گرفت و توى صورت جعفر خيره شد. لبخندى زد وگفت: سلام عليكم! - سلام علىآقا! مرا ببخش. مثل هميشه، خروس بىمحل شدم! - اختيار دارين آقا معلم. بفرمايين تو! - دنبال وسيله آمدهام على آقا. بچه ما حالش خيلى بده! مىخوايم ببريمش شهر! - يعنى نمىشه تا صبح صبر كنين؟! - نه. مثل كوره تو تب مىسوزه! - عجب! خدا شفافش بده ان شاءالله! - سلامت باشى. - ما كه شرمندهايم آقا معلم. غير از این موتور قراضه، وسيلهاى نداريم. با اون هم كه نمىشه رفت شهر. بچه، بدتر سرما مىخوره! - مىدونم على آقا، ولى چاره چيه؟ - با وانت كربلايى... جعفر حرف او را قطع كرد: سرشب ديدمش. بنزين نداشت! - وانت مش محمود چى؟ - خودت كه مىدونى على آقا، سر قضيهى مردودى پسرش، با ما چپ افتاده و ديگه جواب سلاممان را هم نميده! - من ميرم سراغش! - باعث زحمته على جان! على آقا لبخندى زد و گفت: اين حرفا چيه مىزنى آقا معلم. كاش كارى از دستمان بربياد!... سر چه باشد كه فداى قدم دوست شود! - ممنونم. على جان! ممنونم! على آقا گفت: شما برو خانه، بچه را حاضر كن. - به زحمت انداختمت! - چقدر تعارف مىكنى آقا معلم! على آقا اين را گفت و راه افتاد. معلم هم روى به سوى خانهاش حركت كرد. ... - با موتور آمدى على آقا، چى شد؟ على آقا، ناراحت و افسرده، آهى كشيد و گفت: چى بگم؟ ما كى شانش داشتيم كه اين دفعه داشته باشيم؟ مش محمود نبود. پسرش گفت، شام كه خورد، رفت سلطان آباد. فردا، طرفهاى ظهر برمىگرده! - حالا چى كار كنيم؟ - هيچى!همان كارى كه قرار بود اول بكنى. اين موتور تحويل شما زن و بچهات را سوار كن برسون لب جاده! - موترو را چه كارش كنم؟ على آقا لحظهاى فكر كرد. بعد گفت: شما با زن وبچهات راه بيفت برو. من هم پشت سر شما، پياده ميام. اگر ديدى ماشين آمد و خواستين برين، موتور را همان كنار جاده، يك گوشهاى، جايى، قفل كن. سويچاش را هم بگذار زير زين. اينجا... من ميام و مىبرمش! - خطرى نداره؟! - جانت بىخطر باشه؟ اين آهن قراضه كه ارزش اين صحبتها را نداره! على آقا اين را گفت و موتور را تحويل داد. جعفر، زنش را صدا زد. زن در حالى كه بچه را لاى پتو پيچيده بود، از خانه بيرون آمد. سوز سردى مىوزيد. زن لرزيد و سرما تا مغز استخوانش نفوذ كرد. جعفر گفت: - زود باش سوار شو. زن پشت سر شوهرش سوار شد. جعفر براى على آقا بوق زد و آرام و بااحتياط حركت كرد. ... وقتى به لب جاده رسيدند، پنج صبح بود. تاريكى هنوز هم مثل قیر به زمين چسبيده بود. باد، شديدتر و گزندهتر از پيش مىوزيد. آنها زن، مرد و بچه - مانند چوب، خشك شده بودند. زن مىلرزيد. دندانهايش شرق شرق به هم مىخوردند و صداى وحشت آور آنها، دشت را پر كرده بود. مرد گفت: كنار موتور بنشين، جلو باد را مىگيره! زن كه لرزش بدنش هر لحظه بيشتر مىشد، آهسته روى زمين نشست. زمين، سرد و پر از خار و خاشاك بود. مرد گفت: مىخواى آتش روشن كنم؟ زن در حالي كه بچه را به سينهاش مىفشرد، گفت: روشن كن! مرد، نور چراغ قوه را به اطراف انداخت. اين سو و آن سو چند بوته خشك هيزم ديده مىشد. مرد جلو رفت. خم شد و با دستش بوتهها را كند. باد، بوتهها را از چنگش مىقاپيد و او دنبال آنها مىدويد. زن، وحشتزده جيغ كشيد: جعفر!جعفر! مرد، هراسان رو به زنش برگشت و پرسيد: چيه؟ چى شده؟ - بيا اينجا! مرد ،نور چراغ قوه را به صورت زن انداخت. زن ناخودآگاه دوباره جيغ كشيد. مرد به طرف او خيز برداشت. چى شده؟ زن، عرق روى پيشانىاش را با پشت دستش پاك كرد و پس از لحظهاى تأمل گفت: هيچى! - چرا جيغ كشيدى؟ - ترسيدم! - ترسيدى؟ از چى؟ زن از سرما در خود مچاله شد. بچهاش را بيشتر به خود فشرد و حرفى نزد. نتوانست حرفش را بگويد. مرد، دوباره از او فاصله گرفت. زن هر كار مىكرد، نمىتوانست جلو لرزش بدنش را بگيرد. زمين مثل يك تكه يخ بود. زن نمىتوانست روى آن دوام بياورد و مدام تكان مىخورد: چه غلطى كردم از خانه در آمدم! بچهام... خدايا بچهام! مرد با يك بغل هيزم برگشت. هيزم را كنار زن، روى زمين گذاشت فندكش را از جيب در آورد و مشغول زدن شد. باد اما، نمىگذاشت كه او بتواند هيزم را آتش بزند. زن و مرد، هر دو به سختى تلاش مىكردند تا اينكه سرانجام يك تكه هيزم آتش گرفت و صورت زن و مرد در پرتو روشنايى آتش درخشيد. مرد، بوته هايى را كه كنده بود، يكىيكى در ميان آتش انداخت. باد بر آنها دميد و شعله كشيدند. زن لحظهاى احساس آرامش كرد. گرم شد. پتو را كمى پس زد و به صورت بچهاش نگاه كرد. گونههاى بچه، حسابى گل انداخته بود. زن، دست گذاشت روى پيشانىاش. همچنان در تب مىسوخت. زن ،سرش را پايين آورد و به صداى نفس كشيدن بچه گوش داد. بچه به سختى نفس مىكشيد.. مرد، شانه زنش را گرفت. سرش را بالا آورد و گوشه پتو را روى صورت بچه كشيد و گفت: ديوانه شدهاى! توى اين توفان صورت بچه را باز كردى، كه چى؟ زن، هيچ چيز نگفت. مىخواست بگويد. مىخواست همه توانش را در كلامى، در كلماتى بريزد و همه تن، فرياد شود، اما نتوانست. پس بغض كرد و گريست. بغضش كه به اندك بهانهاى تركيد، گريست. در پس شلعههای رمنده آتش، رو به دشت كرد و در هجوم خيالات وحشت بار خود گريست. در ميان زوزه گرگها - كه دشت را پر كرده بودند و هر دم به آنها نزديك و نزديكتر مىشدند، گريست... - آرام بگير زن! چه خبر شده؟! زن به تته پته افتاد: «پ.... پ... پشت سرت!... ن... ن نگاه كن!... يك... يك گله گرگ! مرد، هراسان، رو به عقب برگشت و نگاه كرد. به اطرافش نگاه كرد. هيچكس وهيچ چيز را نديد: كو؟ من كه چيزى نمىبينم!... زن جيغ كشيد: كمك كمك! مرد از جا كنده شد. و دوباره به اطرافش خيره شد. باز هم چيزى نديد. زن در ميان هق هق گريه گفت: بچه...گرگها دارند بچه را مىخورند! مرد، دست زن را گذاشت روى پتوى بچه. بازوهايش را تكان داد و گفت: وَهم برت داشته! نگاه كن بچه توى بغلته، لاى پتو! زن، بلند بلند گريست.
هوا هنوز گرگ و ميش بود كه باران گرفت. رعد و برقى در آسمان زد و باران به شدت باريد. زن و مرد، به جستجوى پناهگاهی به اين طرف و آنطرف مىدويدند و بچه، به سختى گريه مىكرد: اينها همهاش نتيجهى بىفكرى تويه زن! صد دفعه گفتم اقلاً صبر كن صبح بشه! مگر حرف حاليت شد! زن مىخواست در جواب شوهرش چيزى بگويد. مىخواست اعتراضى كند. مىخواست فحشى بدهد. مىخواست داد و فرياد كند، اما هيچ چيز نگفت. بچه را لاى پتو به سينهاش چسبانده بود و زير باران در گوشهاى ايستاده بود. مرد، روى سر او و بچه، چند بوته هيزم را مثل چتر نگه داشته بود. - گوش كن، تو صدايى نمىشنوى؟ مرد اين را گفت و دوباره به دقت گوش داد. پس از لحظهاى چهرهاش از هم باز شد: يك ماشين داره مياد!... اگه مىتوانى اين بوته هيزم را بالاى سرت نگه دار، بچه كمتر خيس مىشه! من هم برم سراغ موتور. زن، بوته هيزم را از دست شوهرش گرفت و آن را روى سر بچه نگه داشت. باران، شديدتر شده بود. لباسهاى خودش و پتوى بچه، كاملاً خيس شده بود. زن به جاده چشم دوخت. يك مينى بوس از دوردست پيدا شد. مرد، موتور را گوشهاى برد. آن را ققل كرد و سويچش را زير زين، همانجايى كه علىآقا گفته بود، مخفى كرد و دويد طرف زنش. بچه را از او گرفت و بغل كرد. مينىبوس نزديك شد. زن و مرد، هر دو دست بلند كردند. مينىبوس چند قدم جلوتر از آنها ايستاد. زن و مرد به طرف آن دويدند. باران، همچنان مىباريد. مرد، در را باز كرد و به زنش كمك كرد تا سوار شود. خودش اما، ماند. لحظهاى درنگ كرد. به ياد مدرسه افتاد. قرار بود امروز از پنجمىها امتحان رياضى بگيرد. از چهارمىها املاء و انشاء، از سومىها علوم و از اولىها و دومىها فارسى. حالا چه كند؟! - آقا چرا معطل مىكنى؟ بيا بالا ديگه! مرد بدون اراده سوار شد و در مينىبوس را بست. مينىبوس راه افتاد. مرد به زنش نگاه كرد. زن، بچه به بغل سرپا مانده بود. در مينىبوس جاى سوزن انداختن هم نبود.. هواى آن گرم و دم كرده بود. دماغ مرد به خارش افتاد و عطسه كرد. همراه او زنش هم عطسه كرد. مرد به زن اشاره كرد: بچه را بده من! پيرمردى از روى صندلىاش برخاست: بيا اينجا بنشين دخترم! مرد از او تشكر كرد و زن، خود را روى صندلى انداخت. روى صندلى ولو شد و چشمانش سياهى رفت. تمام بدنش درد مىكرد. لحظهاى چشمهايش را بست. نفس عميقى كشيد، بعد چشمهايش را باز كرد. آهسته پتو را از روى صورت بچهاش كنار زد و نگاهش كرد. آرام بود اما رنگ به چهره نداشت. رنگ پريده بود. مثل كاه، زرد شده بود، نه، زرد نبود، به سفيدى مىزد. نه، كبود شده بود. زن، هراسان دستش را گذاشت روى پيشانى بچه، نزديك بود قلبش از كار بايستد. پيشانى بچه سرد بود. گونهها، دستها، پاها و شكمش سرد بود. سرد سرد. زن از هم وارفت. لباس و كهنههاى بچه را كنار زد و دستش را كه مثل بيد مىلرزيد، گذاشت روى روى قلب كوچك او. گوشش را چسباند به دهان او و ناگهان تركيد. مينى بوس وحشت كرد. پاى راننده، محكم روى ترمز رفت و مينىبوس يك دور توى جاده چرخيد و پس از چند تكان شديد، ايستاد. همه چيز به هم ريخت. - چى شده خواهر؟ مرد، خود را بالاى سر زنش رساند. زن زوزه كشيد: بچهام! خدا... خدا... بچهام...
زن، بچه را در آغوش مىفشرد. مرد، بازوى او را گرفت و كمكش كرد تا از روى صندلى بلند شود. زن برخاست. مرد چادر او را مرتب كرد. زن تلو تلو مىخورد. مرد زير بازويش را گرفت. مسافران، خود را عقب كشيدند. مرد، در را باز كرد. موجى از سرما به درون مينىبوس هجوم آورد. زن پياده شد. باد، چادر را به دور بدنش پيچاند و باران گونههايش را شست. راننده بوق زد: حالا چرا پياده مىشين؟ مرد، حرفى نزد. در مينىبوس را بست و با خود انديشيد: حالا ديگر كجا برويم؟! هوا گرفته بود. باران همچنان مىباريد. مرد، به سمت ده نگاه كرد و به طرف موتور حركت كرد. - بيا بريم! زن، رو به عقب برگشت. مينىبوس راه افتاده بود. زن ،بچه به بغل به دنبال مينىبوس دويد. مينىبوس هر لحظه از او دور و دوتر مىشد و زن شتاب زدهتر به دنبال آن مىدويد.... مرد وسط جاده مانده بود و نگاهش مىكرد. باران، شديدتر مىباريد. تهران 9/11/1366 |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 21:24 توسط محمد عزیزی |
|
|
تا به حال او را اينگونه نديدهام! اينگونه روشن و نزديك به خود. مدتهاست او را مىشناسم. گرچه به طور دقيق نمىتوانم بگويم كه آشنايى من با او از چه تاريخ و از چه ساعتى، شروع شده، اما مىتوانم بگويم كه او را از دورترين و مبهمترين خاطرات دوران كودكى تاكنون به ياد دارم. و اين، البته چيز مهمى نيست. چرا كه در طول اين همه سال، هميشه به نوعى با او برخورد داشتهام و هميشه او با من سخن گفته است... پس، اينكه او - الان - دارد به سوى من مىآيد، و من دارم او را مىبينم، مسألهى تازهاى نيست. و راستش، اهميت چندانى هم ندارد. اما اينكه امروز چرا اينقدر به من نزديك شده و چرا اينطورى نگاهم مىكند، به نظر من چيز تازهاى مىآيد!... - «سلام!» چهرهاش از هميشه روشنتر است. روشنتر و گشادهتر... سلام كه مىكنم، به من نزديكتر مىشود و نگاهم مىكند. نگاهم كه مىكند، موجى از نرمى و مهربانى، مرا با خود مىبرد. رو به من لبخند مىزند. باد، عطر لبخند او را بر كاكل عاطفههايم مىپاشد. لبخندش طراوت مىگيرد. شادى ناشناختهاى در رگهايم جارى مىشود. به آرامى دستم را بالا مىبرم و بر گونههاى استخوانىام مىكشم. گونههايم نرم و لغزنده شدهاند... راه مىافتد! مىگويم: - «كجا با اين عجله؟» مىگويد: «بيا»! - «بيايم؟!» - «آرى! همراه من بيا.» - كجا آخر؟! چيزى نمىگويد و راه مىافتد. ناچار - من هم - به دنبالش كشيده مىشوم! مه غليظى همه جا راپوشانده است! لحظهاى حس مىكنم او را گم كردهام! چشمهايم را خوب مىمالم و در ميان مه - كه مرا در خود فشرده - خيره مىشوم! به اين سو و آن سو كشيده مىشوم. مىخواهم صدايش بزنم. اما هنوز دهانم را باز نكردهام كه دوباره او را در كنار خود مىبينم! روشن و متبسم!... نمىدانم از كوچه پسكوچهها كى گذشتهايم؟ از خيابانهاى شلوغ شهر، چهطورى عبور كردهايم؟! و كى به اينجا، كنار اين جاده - كه ابتدا و انتهايش را هرگز نديدهام - رسيدهايم؟! به جاده نگاه مىكنم.مردم، زير هالهاى از مه در رفت و آمد هستند. حس تازهاى به من ،دست مىدهد. مىخواهم چيزى بپرسم. مىبينم كه او قدم در جاده گذاشته و به من اشاره مىكند. به موازات جاده، جلوتر مىروم. - «چرا اينقدر تند مىروى؟!» مىگويد: «فرصت چندانى نداريم! بايد عجله كرد» - «چطور فرصت نداريم؟!» با همان تبسمى كه بر چهره دارد، رو به من برمىگردد و مىگويد: - «فقط تويكى كه نيستى!» گيج مىشوم! مىپرسم: - «تو، امروز چرا اينجورى شدهاى؟!» - «چه جورى شدهام؟!» - «راستش، نمىدانم... ولى بالاخره يك جور خاصى شدهاى!» دوباره به سوى من برمىگردد. خوب براندازم مىكند و بعد مىگويد: - «كلنگ!» - «كلنگ؟!» - «كلنگ چرا برنداشتى؟!» مىپرسم: «كلنگ، آخر براى چه؟!» مىگويد: «ممكن است زمين سفت باشد!» - «با زمين سفت آخر چه كار دارى؟» مىگويد: «اگر زمين، شل مىبود، همين بيل - به تنهايى - كافى بود. اما حالا اطمينانى نيست! برو كلنگ بيار!» تازه متوجه مىشوم كه بيلى روى دوش اوست. مىپرسم: - «تو كه دهقان نيستى، اين بيل روى دوشت چه مىكند؟!» نگاهم مىكند، در نگاهش چيزى موج مىزند كه تا آن لحظه، درست متوجه آن نشدهام! انگار خرمنى از آتش! نوعى اضطراب، چهار ستون بدنم را مىلرزاند. مورچهاى روى دريچهى قلبم راه مىرود، هزارپايى - نرم و لغزنده، سنگين و لزج داخل گوشهايم مىشود. - «زود باش! دارد دير مىشود.» رو به خانه، برمىگردم. آنقدر در فكرهاى جور واجور غرق شدهام كه نمىفهمم كى و چطور، از كوچهها و خيابانها مىگذرم و به خانه مىرسم؟! - «سلام!» زنم دارد حياط را جارو مىكند. بچهها به مدرسه رفتهاند. - چى شده؟!... چرا اين جورى رنگت پريده؟!» به سختى آب دهانم را قورت مىدهم و مىگويم: - «چيزى نشده!» - «تو... تو الان بايد سركارت باشى!... نكنه...نكنهيك وقت!...» لبخند بر صورتم مىماسد و مىگويم: - «نه بابا تو هم!... كار دارم.» بعد به گوشه و كنار حياط كوچك خانه نگاه مىكنم. به باغچه نگاه مىكنم. به حياط خلوت مىروم و آنجا را هم نگاه مىكنم ولى كلنگ را نمىبينم. به حياط برمىگردم. با دقت بيشترى در باغچه به جستجو مىپردازم. اما باز هم كلنگ را نمىبينم! گيج شدهام. - «دنبال چى مىگردى؟!» - «دنبال كلنگ» - «كلنگ؟!» زنم انگار خشكش مىزند. با تعجب نگاهم مىكند و مىگويد: - تو كه هميشه دنبال قلم و كاغذ مىگشتى، حالا چى شده دنبال كلنگ مىگردى؟ زنم به طرف باغچه مىآيد و كلنگ را - كه درست روبروى من، وسط باغچه افتاده برمىدارد و به دستم مىدهد. پنجههايم يخ مىزند. - حالا با اين كلنگ مىخوای چه كار كنى؟ - راستش خودم هم نمىدونم... اون گفت بيارش! - اون ديگه كيه؟ - اون! - مدير مدرسه تون؟! - نه بابا! - رئيس اداره تون؟ - نه! اونهم نه! - پس كى؟! - همون دوستم ديگه... يعنى تو نمىشناسیش؟! - مگه تو فقط يك دوست دارى كه من بشناسمش؟! و مشغول كارش كه مىشود، حرفش را ادامه مىدهد: - والله، من كه توشردوستاى رنگارنگت، حيرون موندهام! كلنگ را روى دوشم مىاندازم و از حياط بيرون مىروم. به سرعت از كوچهها و خيابانها عبور مىكنم و خودم را به جاده مىرسانم .مه، غليظتر شده است و نمىتوانم او را ببينم.. صدايش مىكنم. مىبينم چند قدم جلوتر، كنار جاده ايستاده و به من اشاره مىكند. به سختى، مه را مىشكنم و رو به او پيش مىروم... كنار چالهاى ايستاده است. نيش بيل را در دل زمين فرو كرده و نگاهم مىكند. - ديگه نمىشه با بيل كند. زمين حسابى سفته! سرى تكان مىدهم و مىگويم: - بله، سفته! - بيا... بيا چند تا كلنگ بزن ببينم! نيش كلنگ كه به زمين مىرسد، مهرههاى پشتم مىشكند. ترق، ترق شكستن آنها را به وضوح مىشنوم كلنگ از دستم به زمين مىافتد. يك دستم را روى زانوهايم ستون مىكنم و با دست ديگر، پشتم را مالش مىدهم. و كمكم - به سختى - قد، راست مىكنم. قد، راست مىكنم و آرام نفس مىكشم. آرام نفس مىكشم و مىگويم: - تو چه جورى اين چاله را كندى؟! - مگر قرار بوده من بكنم؟! گيج مىشوم: پس، اين را، كى كنده!! مىگويد: اين، آخرين كلنگى بود كه تو به آن زدى! آب دهانم را به سختى قورت مىدهم ونگاهش مىكنم. آخرين بيل خاك را - از درون چاله - برمىدارد و كنار آن مىريزد. تيغهى خاك آلود بيل را در قلب زمين فرو مىكند و به آن تكیه مىدهد. نگاهم مىكند ولبخند مىزند: - خب، چطوره؟... خوشت مياد؟ مىگويم: مگه قراره خوشم بياد؟! - البته هيچ اهميتى نداره كه خوشت بياد يا نياد... اما خب، مسالهى يك روز و دو روز كه نيست! مىپرسم: يعنى كه چى؟! مىگويد: موريانهها از سر آدم شروع مىكنند. از حدقهى چشم، از مردمك. از لايههاى زيرين پلكها. از پيشانى.. از لالهى گوشها. از بينى و از لبها. از تكههاى لُخم و لطيف و نرم... گيج هستم .بيشتر گيج مىشوم. آهسته سرم را بالا مىگيرم و نگاهش مىكنم. به چشمانش كه نگاه مىكنم، مىبينم كه دارم در آتش مىسوزم. گُر مىگيرم و خاكستر مىشوم... - حالا برو پايين! - پايين؟! - دراز بكش ببينم اندازهات هست يا نه؟! يك گله موريانه روى ستون فقراتم راه مىروند. از سرشانههايم مىگذارند. پشت گردنم، لابهلاى موهايم، پشت و روى گوشهايم و سوراخهاى بينىام پر از موريانه مىشود. كرمها در سفيدى چشمهايم تخم مىگذارند. كف پاهايم عرق مىكنند. لابهلاى پنجههايم را كژدمى نيش مىزند. عنكبوتى در سقف دهانم تار مىتند. شنزار تشنهى كوير مايعات بدنم را مىمكد. بوتهاى هيزم مىشوم. گردبادى مرا مىچرخاند. مىچرخم. گردباد، مرا از جا مىكند. هل مىدهد.تلوتلو مىخورم و در چاله مىافتم... در چاله، جايى براى ايستادن نيست. جايى براى نشستن نيست! دراز مىكشم. دراز مىشوم . - آره درست به اندازهى تويه! بعد، بيل بيل روى من، خاك مىريزد. روى سرم خاك مىريزد. مىخواهم از جايم برخيزم. نمىتوانم. مىخواهم خودم را تكان بدهم. نمىتوانم. سنگين شدهام. به قعر زمين فرو رفتهام. به جدار زمین چسبيدهام. نه، نچسبيدهام. بُل- جزئى از جدار زمين شدهام. به آسمان نگاه مىكنم. آسمان را نمىبينم. آسمان روى چشمهاى من افتاده است، سنگينى تمام كائنات را روى شانههاى چوب كبريتىام، احساس مىكنم.... - بيچاره زنم!... چقدر برايم حرص مىخورد... كاش مىتوانستم «رمانم» را تمام كنم... كاش مىتوانستم... چه مىشد اگر وقت مىكردم آن... آخ... ... چشمهايم باز است. هنوز مىخواهم به لب چاله نگاه كنم .اما نمىتوانم. چشمهايم را مىبندم؛ و به صداى باران گوش مىدهم. باران، تند ويكنواخت، روى قبرم مىبارد. باران، بر رگ و ريشههاى تنم مىبارد و من، آرام، آرام به خلسهای ابدى فرو مىروم. مىخواهم به خلسهاى ابدى فرو بروم كه رايحهاى عجيب به مشامم مىرسد .عطسه مىكنم و از جا برمى خيزم.. كسى مرا به نام مىخواند. كسى انگار به شبنشينى من آمده است! - خانهام را بايد آب و جارو كنم! تهران -18/9/1366
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 16:16 توسط محمد عزیزی |
|
|
حرف اول بهـار آمد! دل از غم دور بادا سرت شاد و لبت پر نور بادا بهار ميآيد ! مثل هميشه ،آرام و بي شتاب،مهربان و لطيف،خلاق و نوازشگر، زاينده و پر بار،بهار ميآيد و هالهاي از نور،از اميد از شادماني،و سرور در همه دلها ،در همه عالم ميپراكند. همه را از خواب غفلت زمستاني بيدار ميكند از سكوت، از تاريكي ،از تنهايي، از رخوت و سستي دور ميكند و به هم شور و اميد و نشاط ميبخشد. بهار كه به تعبير مولانا « رستخيز ناگهان » و پيمبر شادمانيهاست،هر سال – گرچه با هيئتي يكسان _ زيباتر و تاثير گذارتر از سال گذشته ميآيد. به تغيير به بهتر ديدن و بهتر شدن،به « احسن الحال»فرا ميخواند به سمت مستي و شوريدگي دائم كه ناشي از ديدن يار و فرصت قيل و قال دروني با اوست: « چنان مستم، چنان مستم،من امروز كه از چنبر برون جستم من امروز چنان چيزي كه در خاطر نيايد چنان مستم، چنان مستم،من امروز به جان با آسمان عشق رفتم به صورت گر در اين پستم من امروز گرفتم گوش عقل و گفتم اي عقل برون رو كز تو وارستم من امروز» غزليات شمس اميد كه در هر بهار،بتوانيم از غفلت زمستاني دلهاي خويش دور بشويم و خرقهي تغيير و تبديل بر قامت روح افكنيم و سال نو را با انديشه نو دنياي نوتري آغاز كنيم. چنين باد. و ما بعد باز هم ماييم و شما !و باز هم هفته نامه رودكي،با همان آرزو و شوق و شور ديگري كه از ابتدا داشت،تا پايان شماره 30،و از چند گام و چند لغزش كوتاه مدت آن پس از شماره 30 چشم ميپوشيم و ميگذريم كه در راه هميشه چاله و چاه هم هست!گرچه هرگز چاهي بر سر رودكي نبوده است و رودكي،خود چند گاميرا خواست در چاله بماند و برآيد كه نماند و بر آمد و اكنون ميبينيد كه دوباره همت و لابد خواهد نمود تا زماني كه بادهاي موسميآن را از سايه افكندن بر سر آفتاب زدگان مانده در كوير،محروم نكنند.... هفته نامه رودكي از اين پس تلاش خواهد كرد كه بهتر و بيشتر از گذشته به ادبيات – به ويژه ادبيات معاصر ايران و جهان و در كنار آن به فرهنگ و ادب و هنر و اجتماع،بپردازد. به همين دليل منتظر آثار خوب و منتقدانه خوانندگان فرهيخته اين مجله خواهد ماند. رودكي آثار شما را در حوزههاي داستان،شعر،مقاله،گفتگو،تاريخ معاصر و... پذير است اما بيشتر مايل است كه اين آثار به صورت نهايي شده به آدرس اينترنتي مجله ارسال شود. اميد كه همت شما در معرض جدي مجله به انجمنهاي ادب،كتابخانهها، كتاب فروشيها،و علاقمندان به فرنگ و ادب،باعث پايداري و ادامه انتشار آن ميباشد. « ما بدين در نه پي حشمت و جاه آمده ايم از بد حادثه اين جا به پناه آمده ايم» نوروز مبارك محمد عزيزي
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 16:46 توسط محمد عزیزی |
|
|
آيينه ها به خاک بماليد
جمعم کنيد و خاک کنيد و صدا کنيد با من غريبه هاي تنم آشنا کنيد افتاده دست جايي و سر جاي ديگري هم زخم روي سينه و هم سر شفا کنيد سردابه هاي آتش حرمان دلم فسرد با شب دوباره زمزمه ها بي صدا کنيد دست زمين و تيغ زمانم امان نداد بند جهان ز ناف دل خلق وا کنيد رنگ از رخ شقايق و مريم گريخته است ديگر صدا به سمت دل خود که را کنيد؟ چشم جهان به ميل جنون کور کرده اند آيينه ها به خاک بماليد و "ها" کنيد کشتي خلق در دل توفان شکسته اند فکري به حال هق هق اين ناخدا کنيد تاک از گلوي باغ خورد خون عاشقان چشماش به زهر غربت و غم مبتلا کنيد پايان نيافت آتش اندوه و سوخت جان با من دوباره آه دلم ابتدا کنيد: جمعم کنيد و خاک کنيد و صدا کنيد ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 0:50 توسط محمد عزیزی |
|
|
کار فرسوده ام می کند
عقل بی حوصله و عشق زنده! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تو را به شیوه چشم تو دوست می دارم همیشه گرم و صمیمی همیشه پر خنده ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بیچاره تخته پاک کن افتاده گوشه ای فرسوده پیر و خسته نیاید دیگر به کار مثل پدربزرگ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ از صبح تا شب کار شب تا سحر از وحشت فردا چشمان من بیدار ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بهار می آید صدای چلچله ها را همیشه می شنوم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 23:41 توسط محمد عزیزی |
|
|
تو را شبیه خودم مثل آب میخواهم
شبیه آینه و آفتاب میخواهم دلم گرفت در این چار راه غوغاخیز سری به خلوت زانوی خواب میخواهم به روی شانهی دل تا بتابی از سر نو تو را به سمت افق های ناب میخواهم هوای خانه پر از پچ پچ غریبانهست به سمت کوه و بیابان شتاب میخواهم چو باد میگذرد لحظه های عمر، دریغ به روز داوریات بیحجاب میخواهم چو سوخت آتش عشقت دوباره جنگل جان برای شعله نشاندن شراب میخواهم فرو شدیم به گل،راز این معما چیست؟ به خنده از لب شوخت جواب میخواهم
محمد عزیزی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 13:31 توسط محمد عزیزی |
|
|
یکی بود یکی نبود محمد عزیزی جُبّهی صِدارت روزی، روزگاری، در گوشهای از این دنیای بزرگ چوپانی زندگی میکرد. دِهی که چوپان و زن و بچههایش در آن میزیستند تا شهر بزرگِ افسانهها، فاصلهی چندانی نداشت. به همین دلیل بود که یک روز، وقتی چوپان تو برهاش را به پشت انداخته بود و نرم نرمک نی میزد و به دنبال گلّه کشیده میشد، یکدفعه دید که به دم دروازه ی بزرگِ شهر رسیده و گله اش پراکنده شده است. دو دستی- محکم- زد توی سر خودش و گفت: «ای وای بیچاره شدم! حالا جواب مردم را چی بدهم؟ اگر یک گوسفند از گلهی مردم، گُم بشود، چه خاکی توی سرم بریزم؟! مگر...» اما هنوز حرفش تمام نشده بود که هیاهویی عجیب و غریب، توجهش را جلب کرد. به روبروش نگاه کرد. دید عجب قِشقِرقی راه افتاده است! آهی کشید و گفت: «ای داد و بیداد، دیدی چه بلایی به سرم آمد؟ الآن است که هر یک از این جماعت، شاخِ یک بُز و لِنگ یک گوسفند مردم را بگیرند و ببرند ! آن وقت من می مانم و یک عمر بی آبروئی و در بدری!» و به طرف گوسفندهایی که وحشتزده به گوشه ای دویدند، راه افتاد. اما هنوز چند قدم جلوتر، نرفته بود که یکهو فریاد و غریو جمعیت، مثل موج دریا او را از جا، کَند و به زمین کوبید. هیاهو، مثل موج آمد و مثل موج برگشت و بعد سکوت مرموزی بر همه جا سایه انداخت. چوپان با تعجب به مردم نگاه کرد. همهی سرها رو به آسمان بود. چوپان، گیج شد و با خود گفت: «چی شده؟ اینها توی آسمان، دنبال چه چیزی می گردند؟» او هم به آسمان نگاه کرد و ناگهان چشمش به پرندهی عجیب و غریبی افتاد، که تا آن روز، لِنگهی آن را ندیده بود. پرنده، روی سر جماعت بال میزد و به هر کس که نزدیک میشد، جمعیت هیاهو میکرد و غریو میکشید. چوپان، همین طور مات و مبهوت به پرنده، نگاه میکرد که دید پرنده راهش را کج کرد، از همه گذشت و آمد بالای سرش و روی شانهی راستش نشست. پرنده آنقدر عظیم الجثه بود که چوپان، وحشتزده، خود را عقب کشید و ناخودآگاه، ضربهای به پایش زد. پرنده از روی شانهی چوپان پرواز کرد. روی سرش دور زد و دوباره بر شانهی راستِ او نشست. فریاد جمعیت، چوپان را ترساند. دوباره، ضربهای به پرنده زد. پرنده از روی شانهی چوپان برخاست. دور سرش پرواز کرد و برای سومین بار، روی شانهی راستش نشست. فریاد جمعیت، این بار آنقدر بلند و طولانی بود که چوپان، دو دستی گوشهایش را گرفت و از ترس روی زمین نشست. اما هنوز نفس تازه نکرده بود که دید مردم، مثل سیل به سوی او می دوند و پیشاپیش آنها چند نفر اسب سوار، با کبکبه و دبدبهی خاصی، پیش میآیند. چوپان، این ها را که دید از ترس، نفسش بند آمد. با خودش گفت: «خدایا خودم را به تو سپردم. این جماعت از جان من چه می خواهند؟ نکند یکوقت بچههایم یتیم بشوند!» و به فکر افتاد که هر جوری هست خود را از این مخمصه خلاص کند اما تا خواست از جایش بلند شود، اسب سواران و مردم رسیدند و در حال تعظیم و تکریم، چوپان بیچاره را سر دست بلند کردند و با هزاران سلام و صلوات، او را به قصر شاه بردند. چوپان که همهاش توی فکر بز و گوسفندهای مردم بود، هر چه داد و فریاد کرد، هر چه خواهش و التماس کرد که اجازه دهند ببیند گله به کجا رفته و چه بلائی بر سرش آمده، به خرجشان نرفت که نرفت. اشک توی چشمهای چوپان جمع شد. رو کرد به آسمان و گفت: «خدایا خودت شاهدی. نمی دانم این جماعت دیوانه از من چه میخواهند. خدایا خودت گوسفندهای مردم را هدایت کن تا به خانههای صاحبانشان بروند و من مدیون آنها نمانم! خدایا زن و بچههایم را هم به تو سپردم...» راز و نیاز چوپان هنوز به پایان نرسیده بود که او را جلو تخت پادشاه به زمین گذاشتند و گفتند: «تعظیم کن، قبلهی عالم روبروی توست!» چوپان دست و پایش را گُم کرد. مقابل پادشاه تعظیم و سلام کرد و گفت: «ببخشید جناب پادشاه. اگر تقصیری و گناهی کردهام به بزرگواری خودتان مرا ببخشید!» پادشاه دستمالی جلو دماغش گرفت و به اطرافیانش اشاره کرد که: «اول، او را ببرید به حمام. رخت و لباس نو، تنش کنید و بعد، بیاوریدش اینجا...» اطرافیان پادشاه تعظیم بلند بالایی کردند. چوپان را سر دست برداشتند و به حمام بردند. و به دلاک باشی، سفارش کردند که حسابی او را تمیز و معطر کند... وقتی چوپان و دلاک باشی، تک و تنها شدند، از این در و آن در حرف زدند و کمکم چوپان فهمید که قضیه از چه قرار است و گفت: «ای بابا چه حرف ها!» دلاک باشی گفت: «بله قربان. رسم این جوری است. وزیر دست راست مرده و حالا تو جانشین او شدهای! آن پرندهی عجیب و غریب هم همان «همای سعادت» است. خوش به حالت.» چوپان گفت:« ای بابا، تو هم دلت خوش است ها، ما را چه به وزارت و صدارت. ما تا بوده ایم- نسل در نسل- چوپان بودهایم و غیر از چوپانی هم کار دیگری بلد نیستیم.» دلاک باشی دوباره یک تشت آب گرم روی مهرههای پشت چوپان ریخت تا خوب نرم شوند و او بتواند به خوبی- جلو شاه- خم و راست شود، بعد گفت: «تا آنجایی که من می دانم وزارت از چوپانی هم ساده تر است!» چوپان با تعجب گفت: «چطور؟» دلاک باشی گفت: «کافی است در برابر هر چیزی که پادشاه میگوید، تا کمر دولا شوی و بگوئی چشم قبلهی عالم! فدایت گردم ای شاه شاهان! و دیگر کارت نباشد!» چوپان فکری کرد. آهی کشید و خودش را به خدا سپرد. تمیز و مرتب که شد، بزرگان دربار به استقبالش آمدند. حُبّهی صدرات را تنش کردند و با «شاباش و کولولو» او را نزد شاه بردند. (راستی قصه گو یادش رفت بگوید که آقاچوپان وقتی میخواست از حمام بیرون بیاید، تمام رخت و لباسهای کهنهاش را توی بغچهای پیچید و توی توبرهاش گذاشت توبره را یواشکی و دور از چشم بقیه برداشت و با خود به قصر شاه آورد. و همهاش در این فکر بود که آن را در گوشهای پنهان کند) چوپان روبروی تخت پادشاه که رسید، طبق سفارشهای دلاک باشی تعظیم بلند بالایی کرد و گفت: «در خدمتم قربان!» شاه انگشتری مخصوص وزارت را در انگشتش گذاشت و گفت:«از این لحظه به بعد تو وزیر دست راست یعنی وزیر اعظم ما هستی!» بعد به شخصی که نزدیک او ایستاده بود، اشاره کرد و گفت: «این هم وزیر دست چپ، که باید زیر نظر شما کار کند!» وزیر دست چپ این را که شنید، با اکراه تعظیم کوتاهی به چوپان کرد و از همان وقت کینهی او را به دل گرفت... خلاصه تشریفات اولیه که تمام شد، چوپان قبل از هر کاری، توی قصر گشتی زد و در یکی از زیرزمین های دِنج و خلوت آن، بغچه اش را مخفی کرد. بیرون که آمد، یک نفر را مأمور کرد که به دهشان برود و ببیند که چه بلایی سر گلهی مردم آمده است. قضیه را به اهالی توضیح دهد و به آنها بگوید که هر جوری هست پول گوسفندهایشان را خواهد داد. بعد هم برود سراغ زن و بچههایش و شبانه آنها را به قصر بیاورد! نگهبان تعظیمی کرد و گفت: «چشم قربان» و رفت. چوپان هم که حالا وزیر اعظم شده بود، به قصر مخصوصش رفت و از فردا صبح به رتق و فتق امور پرداخت. و در همان یکی دو ماه اول، دست همهی دزدها را قطع کرد و به همه مفتخورها و «بادمجان دور قاب چین» ها گفت: «تا کار نکنید از جیره و مواجب خبری نیست!» و به کاتب باشی دربار هم گفت که: روی تابلوهای شهر بنویس؛ این دولت، نان مفت به کسی نمیدهد. هر کس بکارد باید درو کند!»... از اینطرف، وقتی وزیر دست چپ و مفت خورهای درباری دیدند نمیشود با این چوپان کنار آمد، به فکر نابود کردن او افتادند. چه کنیم و چه نکنیم؟! چند تا «پرقیچی»[1] را مأمور کردند که مواظب رفتار و کردار چوپان باشند و هر کاری کرد، فوری گزارش دهند. پرقیچیها هم تعظیم کردند و گفتند: «چشم قربان!»... و از همان لحظه به بعد، وزیر اعظم یعنی چوپان را سایه به سایه تعقیب کردند و پس از چند هفته تجسس به یک مورد کاملاً مشکوک پی بردند! ... وزیر اعظم هفتهای یک روز داخل یک زیر زمین تنگ و تاریک میشود و دور از چشم نامحرم، کارهایی می کند و بعد از حدود یک ساعت بیرون میآید. در زیر زمین را با قفل آهنی میبندد و کلیدش را هم در جایی قایم می کند که هیچ کس نمی فهمد!... وزیر دست چپ هم طبل و نقاره برداشت و به حضور پادشاه آمد و گفت: «قبلهی عالم چه نشسته ای که وزیر اعظم از راه نرسیده، حجرههای مردم و خزانهی سلطنتی را خالی کرده و آنچنان گنجی بهم زده است که گنج قارون و ثروت سلیمان در مقابل آن مثل قطرهای در برابر دریائی است!» شاه گفت: «چه می گوئی!» وزیر دست چپ گفت: «همین که شنیدی قبلهی عالم!» شاه عصبانی شد و فریاد زد: «وای بر او، اگر چنین کرده باشد!» باری، شاه و وزیر با هم قرار گذاشتند که در فلان روز و فلان ساعت- وقتی که وزیر اعظم در زیر زمین باشد- به سراغش بروند و مچش را بگیرند... بالاخره وقتی که روز و ساعت موعود فرا رسید، شاه به همراه وزیر و دو سه تا شمشیر زن و نگهبان به زیر زمین هجوم بردند اما همین که وارد زیر زمین شدند و چشمشان به تاریکی عادت کرد، با چنان منظرهای روبهرو شدند که کم مانده بود از تعجب شاخ دربیاورند!... وزیر اعظم در گوشهای از زیرزمین نشسته، جُبّهی وزارت را از تنش درآورده، همان لباسهای چوپانی را پوشیده،کلاه نمدی به سر کرده و تکیه داده به چوب دستی زمخت و بیقوارهی قدیمیاش و های های گریه میکرد و می گفت: «یادت باشد ای وزیر اعظم، یادت باشد که تو یک چوپان هستی. پس مواظب باش گرگها گلهات را پاره پاره نکنند!...» شاه، و وزیر دست چپ و دیگران که این صحنه را دیدند، چنان مات و مبهوت ماندند که نفهمیدند راهِ آمده را چطور برگردند؟...
بعد از این واقعه، کینهی وزیر دست چپ و اطرافیانش نسبت به وزیر اعظم بیشتر شد. هر روز به بهانهای نزد شاه از او بدگویی کردند. یک کلاغ، چهل کلاغ کردند. نقشهها کشیدند و توطئهها کردند تا اینکه سرانجام وزیر اعظم مغضوب شاه شد و به دستور شاه در غذایش سم ریختند. وزیر اعظم سم را که خورد، حالش خراب شد. نگاهی به حکیم باشی کرد. حکیم باشی او را معاینه کرد و گفت: «این درد مربوط به قلنج شماست و لازم است که همین الآن به خانه بروید و استراحت کنید.» وزیر اعظم پوزخندی زد و به نگهبانی اشاره کرد که کمکش کند. نگهبان زیر بغلش را گرفت و او را به خانه رساند... چوپان (وزیر اعظم) همین که به خانه رسید، نگهبان را مرخص کرد. روبه زن و بچههایش کرد و گفت: «مرا رو به قبله بخوابانید. توی غذایم زهر ریختند!» زن دو دستی زد توی سرش و جیغ کشید. چوپان گفت: «تو را به خدا اینقدر سر و صدا نکن. بگذار این دم آخری راحت باشم!»بعد به بچههایش سفارش کرد که دنبال علم و صنعت بروند و فریب جُبّهی صدارت و وزارت را نخورند و ... بعد هم سرش را گذاشت روی زمین و بی سر و صدا مُرد ... زن ووه کشید . بچهها گریه و زاری کردند. دو سه نفر از همسایهها هم آمدند کمکشان. مراسم کفن و دفن که تمام شد، شال و لحافشان را کول کردند و به آبادی خودشان برگشتند. دخترها خیلی زود شوهر کردند. زن هم شش ماه بعد از مرگ شوهرش، راهی خانهی بخت شد. و پسرها که مدتی شهرنشینی کرده بودند و پینهی دستهایشان آب شده بود، چون دیدند نمیتوانند در ده بیل بزنند، شخم بزنند و آبیاری و درو کنند، یک روز صبح، بغچههایشان را زیر بغل زدند و سوار بر مینیبوس لکنتهی اصغر آقا راهیِ شهر شدند تا چه پیش آید! مرداد ماه 1368
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 20:27 توسط محمد عزیزی |
|
|
دزدها و ستارهها محمد عزیزی
یکی بود، یکی نبود. در دامنة کوهستانی بزرگ و سر به فلک کشیده، ده سرسبز و آبادی قرار داشت. یک روز بهاری وقتی که مردم ده مشغول کارهای روزانة خود بودند، ناگهان آسمان تیره شد. رعد و برق ترسناکی، آرامش همه را به هم زد و باران تندی بارید. باران آنقدر تند و ناگهانی بود که تا مردم خواستند کاری بکنند، سیل شدیدی از سوی کوه راه افتاد و در یک چشم به هم زدن به ده رسید و قنات[1] را خراب کرد. قنات که خراب شد، مردم دچار قحطی و کمآبی شدند و کشتزارهایشان از تشنگی سوخت. همه غمگین و ناراحت شدند، دور هم جمع شدند و گفتند: - حالا چه کار کنیم؟ هر کس حرفی زد. سرانجام تصمیم گرفتند، قنات را لایروبی[2] کنند. به همین جهت هر کس به اندازة خود، سکهای طلا یا نقره داد تا هزینههای این کار، فراهم گردد. همة سکهها را توی کیسهای ریختند. درِ آن را محکم بستند و به ریشسفید ده، تحویلش دادند. ریشسفید کیسة پر از از طلا و نقره را- در حالی که دزدی به آن خیره شده بود- تحویل گرفته و به سوی خانهاش راه افتاد. دزد، لبخند زد. شب که شد وقتی مردم غرق در خواب بودند، دزد شتابزده کفشهایش را پوشید و توبرهای روی کولش انداخت، آهسته در خانه را باز کرد و بیسر و صدا بیرون آمد. دم در لحظهای ایستاد و به اطرافش نگاه کرد. کوچه خلوتِ خلوت بود. خوشحال شد و راه افتاد. وسط کوچه که رسید، تازه متوجه شد که کوچه روشن است. فوری خود را بیخ دیوار کشید و به دور و برش نگاه کرد. درست روبرویش بر سردر خانهای، فانوسی[3] آویزان بود. دزد با خود گفت: «آی داد و بیداد! مبادا کسی مرا دیده باشد!» به آهستگی چند قدم جلوتر رفت. خودش به فانوس رساند و به سوی آن فوت کرد. میخواست خاموشش کند، ولی نتوانست دستش به آن نمیرسید. «حالا چه کنم؟» لحظهای فکر کرد. بعد یاد تیر و کمانش افتاد. فوری توبرهاش را از کولش پایین آورد. تیر و کمان را از میان آن برداشت. تکهسنگ کوچکی لای چرمک آن گذاشت. شیشة فانوس را نشانه گرفت و سنگ را به سوی آن رها کرد. سنگ، «ترق» به وسط شیشه خورد و آن را شکست و باد که به آرامی در حال وزیدن بود، شعلة فانوس را خاموش کرد. کوچه تاریک شد. دزد دستی به سبیلهای خود کشید و با غرور گفت: «بهبه! چقدر خوب زدمش!» با احتیاط از کوچه گذشت. اما چند قدم آنطرفتر، چشمش به فانوس دیگری افتاد. این فانوس هم بر سر در خانهای آویخته شده روشن بود. دزد، دوباره با تیر و کمانش شیشة فانوس را نشانه گرفت و آن را شکست. بادی که میوزید، این فانوس را هم خاموش کرد. دزد از شادی دستهایش را به هم کوبید و گفت: «جانمی جان! به این میگویند تیراندازی!» این را گفت، دوباره راه افتاد. چند قدمی جلوتر رفت. ناگهان سگی که در گوشة دیواری خف کرده بود، «هاپهاپ» کرد. دزد وحشت کرد و از ترس، چند متر به عقب پرید! اما پس از لحظهای به خود آمد. فوری توبرهاش را گشت. یک تکه استخوان از توی آن درآورد. آن را جلو سگ انداخت و گفت: فکر کردی من سهم تو را فراموش کردهام؟ نه جانم! لقمة تو همیشه در کیسة من حاضر و آماده است! سگ تکه استخوان را به دهان گرفت و برای دزد، دُم تکان داد. دزد گفت: - بخور، نوشجان! و رو به جلو راه افتاد. از چند کوچه، پسکوچة دیگر گذشت. شیشة چند فانوس دیگر را شکست. جلو چند سگ دیگر پاره استخوانهایی انداخت تا به کنار خانة ریشسفید ده رسید. یعنی جایی که میدانست در آن کیسهای پر از سکههای طلا و نقره وجود دارد. دزد گفت: - خب، کار اصلی من از حالا شروع میشود. با دقت دور و برش را نگاه کرد. هیچکس دیده نمیشد. کنار دیوار رفت. دیوار بلند بود. اما به هر کلکی بود از آن بالا رفت و خودش را به پشت بام رساند. - خب، این هم از این!...حالا بیسر و صدا باید بپرم توی حیاط! دزد، این را گفت و با احتیاط حرکت کرد، اما ناگهان چشمش به سایهای افتاد. سایه کمی رو به جلو خمیده بود و پا به پای او میآمد. دزد ترسید و گفت: - ای داد و بیداد، گیر افتادم! و فوری روی زمین دراز کشید. سایه هم کنار او دراز کشید. دزد تازه به خود آمده و گفت: - چرا اینقدر گیج شدهام! این که سایة خودم است! بعد از جا برخاست. سایهاش هم از جا برخاست. دزد نگران شد و با خودش گفت: - اینطوری که نمیشود. اگر سایة من روی دیوار بیفتد و مرا لو بدهد، چه کار کنم؟ به آسمان نگاه کرد. ماه درست وسط آسمان بود و دور تا دورش پر از ستاره. ماه و ستارهها دست به دست هم داده بودند و همهجا را روشن کرده بودند. روشن روشن! دزد نارحت شد. آهی کشید و گفت: - ای داد و بیداد. فکر همه چی را کرده بودم، غیر از این یکی. حالا چه کار کنم؟ لحظهای رفت توی فکر اما عقلش به جایی قد نداد. نشست روی بام و غرق در فکر شد. فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد. تا اینکه ناگهان، چیزی به ذهنش رسید. لبخندی زد. از جا برخاست. تکه سنگی لای چرمک تیر و کمانش گذاشت و آن را به سوی نزدیکترین ستاره رها کرد. سنگ، بالا رفت و بالا رفت و بالا رفت اما به نزدیکترین ستاره نرسید و پس از چند لحظه برگشت و پیش پای خودش به زمین افتاد. دزد اندکی به عقب پرید و با تعجب گفت: - یعنی چه! دوباره سنگ را برداشت و آن را به سوی همان ستاره رها کرد. اما اینبار هم، سنگ به ستاره نرسید و به سوی زمین برگشت. دزد یکبار دیگر با تمام نیرو، سنگ را به طرف ستاره رها کرد. سنگ، دوباره بالا رفت و بالا رفت و بالا رفت، اما باز هم به ستاره نرسیده از نیمه راه برگشت و پیش پای دزد افتاد. دزد، درمانده و ناامید شد و در حالیکه از خستگی نفس نفس میزد گفت: - حالا با این ماه و ستارههای مزاحم چه کار کنم؟ توی این روشنایی من چهجوری میتوانم طلاها را به دست آورم؟ دوباره رفت توی فکر. فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد تا اینکه چیز عجیبی در ذهنش شکل گرفت. لبخندی زد. توبرهاش را کول گرفت و به آهستگی از پشتبام پایین آمد... قبل از هر کاری، اول رفت سراغ یکی از دوستانش که او هم مثل خودش دزد بود. موضوع را به او گفت. قرار و مدارشان را گذاشتند و با هم راه افتادند. بلندترین نردبانی را که داشتند، برداشتند و به سوی بلندترین قله کوهستان کنار ده راه افتادند... رفتند و رفتند و رفتند تا به نوک قله رسیدند. یک طرف نردبان را روی زمین گذاشتند. حالا هر دو از شدت خستگی نفس نفس میزدند. در همان حال، دزد اول به آسمان نگاهی کرد و گفت: - باید عجله کنیم دارد دیر میشود. دزد دوم گفت: - معطل چی هستی؟ - تو نردبان را محکم نگه دار. من میروم بالا. بعد وسایل لازم را گرفت و از روی پلکان نردبان بالا رفت. رفت و رفت و رفت تا از نظر ناپدید شد. رفت و رفت و رفت تا به آسمان رسید. به کنار ستارهها رسید و از شادی، قاهقاه خندید. دزد دوم از نوک قله به آسمان نگاه کرد و فریاد زد: - چه کار میکنی؟ چرا نردبان را اینقدر تکان میدهی؟ مواظب باش، دارم میافتم. دزد اول از بالا به پایین نگاه کرد و دزد دوم را ندید. تعجب کرد ولی اهمیتی نداد و گفت: - ولش کن دیر شده! بعد از لای توبرهاش یک تکه ذغال بزرگ بیرون آورد و اولین ستاره را با آن رنگ کرد. ستاره، سیاه و تاریک شد. دزد از شادی قاهقاه خندید و صدای دزد دوم به گوش رسید که: - باز همه که داری نردبان را تکان میدهی؟! و آن را محکم نگه داشت. دزد اول سراغ ستارة بعدی رفت و آن را هم با یک تکه ذغال رنگ کرد. بعد یک ستارة دیگر و باز ستارة دیگر و ستارة دیگر.. همة ستارهها را که رنگ کرد، رسید به کنار ماه. ماه همچنان روشن و نورانی بود. دزد لبخندی زد و گفت: - حالا نوبت تو رسیده! کمی جلوتر رفت. تکة ذغال دیگری برداشت و مشغول رنگ کردن ماه شد اما هنوز نصف آن را رنگ نزده بود که دید دور و برش دارد روشن میشود. تعجب کرد و گفت: - یعنی چه! و به پشت سرش نگاه کرد. یکدفعه چشمش به خورشید افتاد. خورشید روشنتر از همیشه طلوع کرده بود. دزد آهی کشید. چشمانش سیاهی رفت و آنقدر دستپاچه و گیج شد که تعادلش را از دست داد. پایش لیز خورد و ناگهان، از همان بالا افتاد روی دزد دیگر و بعد، هر دو از بالای قله به سوی درهای عمیق غلتیدند و تکهتکه شدند.
تهران 23/8/67 |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 15:46 توسط محمد عزیزی |
|
|
عقل گويد: كه من او را به زبان بفريبم عشق گويد: تو خَمُش باش، به جان بفريبم ديوان شمس مدتهاست صداي «دور باش، كور باش» را ميشنوم و راستش اعتنايي بدان نميكنم. يا به قول مردم خودم را زدهام به كوچه عليچپ. و ميگويم «گرگ نيست! اِنشاءالله» گربه است. اما عقل و چشم به من ميگويد و ميبينم كه اتفاق، دارد ميافتد. اتفاقي كه سالها پيش از آن شروع به افتادن كرد و حالا افتادنش را به خوبي ميشود ديد و نيفتادنش را نميشود انكار كرد. تخته شدن كامل دكان فرهنگ و ادب و هنر را ميگويم به ويژه در اين ديار و اين روزگار. ديگر نه كسي كتابي ورق ميزند از سر كنجكاوي و نه مجلهاي به ويژه اگر اندكي جدي و روراست و بيرنگ و لعاب باشد – نه به ديدن فيلمي ميرود و نه نمايشي و «قِص عَلي هذا». چه شده است با ما كه اينچنين با خود و ضرورت روزگار – كه نياز به همان جانِ آگاه است – بيگانه شدهايم. ما كه اين همه به گذشتههايمان فخر ميفروشيم يا ميفروختيم و بر سردر مدارسمان نوشته بوديم: «هنر برتر از گوهر آمد پديد» و يا «توانا بود هر كه دانا بود زدانش دل پير برنا بود» حالا چرا با كتاب، با علم، با هنر قهر كردهايم و همهش در پي حُجره و دلالي يا به قول امروزيها تجارت و بيزينس هستيم؟ كه البته در حد و در جاي خويش عيبي هم ندارد، اما متأسفانه ما اهل تعادل نيستيم و در هر وادي كه قدم ميگذاريم، تن به اغراق و مبالغه و افراط ميدهيم و يكسره از ياد ميبريم كه اينجا چه ميكنيم و چه ميخواهيم؟ «يكي جانيست در عالم كه ننگش آيد از صورت بپوشد صورت انسان ولي انسان من باشد!» همان. قصد «نك و نال» نيست و سوگواري كه اين هر دو غذاي روزمرهي اهل كوچه و بازار است اما طناب زنگ هشدار را هم نميشود نكشيد! فرهنگ و ادب در ديار ما – به ويژه نوعِ به روز و جستجوگر و مردمياش – مدتهاست در انزوا نفس ميكشد و متأسفانه هر چه ميگذرد اين نفستنگي بيش از پيش آشكار ميگردد. ميخواهم بگويم كه با اين حساب طبيعي اگر شاهديم كه هر روز كتابفروشيها به لوازمالتحريرفروشي و عروسكفروشي و چيزهاي فانتزي شِبه آن تبديل ميشوند و ناشرين به جاي نشر فرهنگنامهها فرهنگنامها. و به جاي نشر آثار درجه اول ادبيات جهان، انواع كتابهاي بيمحتواي مثلاً روانشناسي و چه بخوريم و چگونه بپوشيم و... را منتشر ميكنند و آنها كه جان آگاهشان نميگذارد كه چنين كنند، كمكم گوشهنشين ميشوند و زير فشار طلبكارها و... به مرور خاطرات روزهاي گذشته ميپردازند. و اين اتفاقي است كه متأسفانه دامن همهي اهل فرهنگ و ادب را گرفته است و از جمله دامن هفتهنامه رودكي را هم كه ميخواهد بماند و معلوم نيست كه بتواند... چندگويي كه: چه چارهست و مرا درمان چيست؟ چاره جوينده كه كرده است تو را؟ خود آن چيست؟ همان ديوان شمس |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 11:41 توسط محمد عزیزی |
|
|
سلام دوستان. رودکی هفته بالاخره منتشر شد.لطفا ما رو همراهی کنید.متشکرم.
سرمقاله: از نخستين روزي كه قرار بود رودكي چاپ شود دلم ميخواست آن را در سادهترین قطع و شكل و شمائلي كه بشود، منتشر كنم اما ناديده گرفتن حرف دوستان و اصرار بعضي اصحاب مطبوعات مرا وادار كرد كه آن را در اشكال ديگري كه تا كنون ديده ايد، به چاپ برسانم و خوشحالم كه پس از اين تجربهها و پس از ماهها وعده دادن، سرانجام رودكي هفتگي - در لباس و هيئتي كه دوست ميداشتم - و با قيمتي ارزان و تيراژي قابل توجه و فراگير منتشر شد. آنچه اكنون مي بينيد حاصل آرزوي من است و نه حاصل زحمات من كه اگر چنين ميپندارم بر ديگر عزيزان همكار و هنرمندم جفا كرده باشم. رودكي امروز، بيش از همه مديون اشتياق،تيزبيني و درايت دوست فرهيختهام محمود برغمدي است كه با استفاده از نظرات و طرحهاي گرافيست توانا و دوست بزرگوارم جواد آتشباري و تلاش توان فرساي عزيزان و هنرمندانمان سعيد بهنام،ايمان برغمدي و تجارب ارزنده خويش در اين زمينه ، توانست آن را به صورتي چنين پاكيزه و شكيل منتشر كند . از عزيزان و همچنين دوستان تحريريه - به ويژه سركار خانم شبنم آذر و اسدالله امرائي و علي عبدالهي و نيز عكاس مجله آقاي علي حداد اصل بسيار سپاسگزارم . رودكي در شكل هفتگي فعلا هر دو هفته يك بار – روزهاي شنبه – و در شكل قبلي آن ( رقعي ) هر دو ماه يك بار منتشر خواهد شد. و ديگر اين كه : همچون گذشته و به تاكيد ميگوئيم: رودكي نشريهاي است مستقل و متعلق به همهي اهل فرهنگ و ادب كه ميخواهد با تكيه بر ادبيات غني كلاسيك خويش و ادبيات امروز جهان فضاي مناسبي براي معرفي و پرورش استعدادهاي ناشناخته و جوان فراهم كند. كرچه در اين مسير ، بسيار غريب و تنها و بي حامي و پشتيبان است! و سرمايه اي جز لطف خدا و همت و محبت خوانندگان فرهيخته اش ندارد. چشم به راه مطالب نظرها و پيشنهادهايتان هستيم. ما بدين در نه پي حشمت و جاه آمدهايم از بد حادثه اين جا به پناه آمدهايم
سردبیر |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 20:19 توسط محمد عزیزی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مدیر مسوول ماهنامه رودکی
و مدیر نشر روزگار |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
|
RSS
|