|
نوشته های من
|
نادر ابراهیمی هم رفت!
دو سه روز است، هر روز یکی از شبکههای تلویزیون خانهی نادر ابراهیمی را نشان میدهد و خانوادهاش را و با دوستان و یاران و شاگردانش مصاحبه میکند. یعنی با کسانی که او را از نزدیک و هر کدام از زوایهای میدیده و میشناختهاند. بعضیها کسانیاند که او را از سریال «آتش بدون دود» شناختهاند و با او همکاری کردهاند، چه فیلمبردار و چه دستیار کارگردان و چه بازیگر. و بعضیها کسانیاند که نادر ابراهیمی را در حال تدریس در کلاسهای حوزه علمیه قم و حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی دیدهاند و بعضیها او را به عنوان یک نویسنده میشناسند. بعضیها ناشر آثارش بودهاند و بعضیها یار غارش. به هر حال حرفم این است که این روزها تلویزیون مدام دارد از او میگوید و جالب این که در همین مصاحبه گفتگوی دخترش را نشان میدهد که با اشک و آه در حالی که نزدیک پدرش نشسته و او را میبیند، مدام از او با فعل گذشتهی «بود» یاد میکند و قبل از همه خودش به نقد این نوع حرف زدن میپردازد و هوشمندانه و دردمندانه میگوید: «این خیلی بد است که در حالی که پدرم هنوز در کنار ما زندگی میکند، من مجبورم بگویم پدرم این طور بود و این طور نبود. یعنی با فعل گذشته از او یاد میکنم در حالی که او هنوز هست!»
و همسرش نیز به گونهای دیگر همین حرف را تکرار میکند. آری! چندین سال بود که نادر ابراهیمی در چنگال درد و رنج و اندوه با مرگ دست به گریبان بود. و همه میدانستند. همهی آنان که امروز دور جسم بیجانش نشستند و برایش فاتحه خواندند و از او گفتند و سرانجام هم – به قول ابوالفضل بیهقی – او را بر مرکبی که هرگز بر آن ننشسته بود یعنی بنز مدل بالا، فشاندند و تا سرای باقی مشایعتاش کردند، همه میدانستند. که سالهاست او بیما رو خانهنشین است. آنهایی که بارها و بارها شعر حماسیاش را تحت عنوان «ما برای خاک ایران رنج دوران بُردهایم» را با صدای گرم محمد نوری از شبکههای تلویزیون پخش کرده بوند، نیز میدانستند، که او مریض است. همه او را میشناختند و همه میدانستند او کیست اما تا او بود، تا میشنید و میدید، نه برایش مجلس بزرگداشت گرفتند، نه به عیادتش رفتند، نه از وضع و حال مادیاش و خانوادهاش خبری گرفتند و نه ... هیچ!
هیچ کاری برایش نکردند. بلکه فقط در انتظار ماندند، همچنان که برای دیگران و پیش از مرگ دیگران دست روی دست گذاشته بودند... در انتظار مرگ او ماندند تا کنار تابوتش تابلوها وپلاکادرهای خود را بیرون بیاورند و بگویند که « نادر ابراهیمی از ما بود» و بزرگ بود و از اهالی امروز بود و ایران را دوست داشت و کودکان را دوست داشت و فیلمساز بود و شاعر بود و متفکر بود و بزرگ بود و از ما بود. اما... نادر ابراهیمی هر چه که بود و هرکس که بود، بیشک تا میتوانست برای اعتلای این فرهنگ و این مرز و بوم و کودکان و بزرگسالان این کشور کارکرد، نوشت، سرود، ساخت، گفت و تحقیق کرد. مردی واقعگرا، صلحطلب، پُر شاخ و برگ و خستگی ناپذیر بود. مردی که میدانست کیست و در کجا و در چه روزگاری زندگی میکند. مردی که روی جادهای لغزنده راه میرفت و سعی میکرد که بداند کجا راه میرود و چگونه باید راه برود.
آری! تمام حرفم این است که نادر ابراهیمی و امثال او را تا زنده هستند، باید بزرگ داشت. پیش از آن که دستشان از دنیا کوتاه شود. آنها البته چندان نیازی به این بزرگداشت ندارند و ما بیش از آنها نیازمندیم که بگوییم قدرشناسیم و بدین وسیله درس بزرگ شدن را به خودمان و به فرزندان بیاموزیم. نادر ابراهیمی رفت. پس از او – دیر یا زود- خیلیها دیگر هم خواهند رفت. این رفتنی است ناگزیر اما چقدر خوب است که ما پیش از آن که طبلها بنوازند، به دیدار یکدیگر بشتابیم.
روزها
محمد عزیزی
هر روز
آفتاب را صورتیست
و مرا صورتی.
آب که از شاخسار بید عبور میکند
هر دم،
نَفَسی دیگرگونه میکشد
و ماهتاب بر پشتبامهای کاهگِلی و
«پنتْهاوس»ها
شگرفیهای تازه میآفریند.
نوید بودن و ماندن!
...
و تو زلالتر از هر روز طعم زندگی را
احساس میکنی
و مستی خاک را
بر ناف کودک باران، میبینی.
...
هر روز آفتاب را صورتیست
و مرا صورتی
و زندگی را طراوت و
طعمی دیگر...
ـــــــــــــــــــ
زندگی...
محمد عزیزی
زندگی
فرصت بیتکرار است!
وزشِ نرمِ نسیم
روی گلبرگِ گل و
گونهی سنگ!
نفسِ پنجره در تنگ غروب
آخرین قطرهی جاری در جوی
«تاپتاپِ» دُهُل و
«هیهیِ» ساز،
صورت دیگر آه!
...
زندگی،
فرصت بیتکرار است
روزِ سرشارِ غروب،
شبِ در حالِ عبور،
پلک برهم زدنِ صبح و
«گُرووومْبْ!»
دُهلِ مرگِ من و تو به صدا آمده است!
...
ردِّ پایی افسوس
خبری!
هقهقی
خندهی تلخی، حتا
هیچ در این برهوت
هیچ -ای وای- نمانده است به جا
کودک فردا را
هیچ میراث زما.
...
زندگی فرصت بیتکرار است!
شب و روز من و تو اما
باز،
برمدارِ یکپا چرخیدن
چرخیدن
چرخیدن!
...
زندگی!
فرصت بیتکرار است.
آتش
محمد عزیزی
آتش! آتش!
و لهیبِ تشنگیام، که پایان نمیپذیرد! ...
از کدام سو کبریت کشیدهای
که من از هر سوی، دریا را میجویم
شمال و جنوبت را.
آتش!
تو در کجای این آتش ایستادهای
به نظارهی ورق خوردن من
و تقویم زندگیام که میسوزد در قلب دوزخ!
سنگ را از دهانه چاه بردار
تا ترانههای «بیژن» را دوباره بشنوی
طنابی جز طُرهی گیسوانت نیست.
باد بر کاکل رؤیای سخرگاهیام میوزد،
وقتی عطر نفسهای تو را میبینم
و نامت را میبویم.
آتش و جالیز آشفتگیهایم که پیوسته میسوزد.
بیتو، همهی جهان میسوزد.
بر من قباي تازه بپوشان
غُسلم دهيد اگر بشود، صد هزار باربا بالِ اين پرنده و با بويِ اين بهار
دست و دلم شكسته ز سرمايِ صد خطا
خيزيد و آوريد برايم مسيح را!
من مُردهام، شكستهترينم ز دستِ خويش
من پَستتر زپَستترينهاي پَست خويش
بوي گُل و گُلاب و بهارم بياوريد
از ابر و باد و شعله، شرارم بياوريد
در من – دريغ – بوي بهارانِ فُسِرده است
اندوهِ سردِ آدم و حوايِ مُرده است
با نيشِ خنجري بشكافيد قلب من
منصور و موسيام من و فرعون شومْ
تن توفان و ساحل است و شب و موج بيقرار
من هستم و دوباره تب و تاب يك بهار
نوروز گو بيايد و زير و زبر شوم
زين حال خسته، بِه كه به حالي دگر شومْ
نوكن تمام زندگيآم را دوباره نو
وز من بگير عادت ديروزها گِرو
جامي كه بود در كف من روز پيش ريخت
گنجشك بامِ خاطره از باغِ دل گريخت
چون سال، سالِ ديگر و نوروزِ ديگر است
پُر كن مرا زعشق كه جانم مُكَدّر است
خواهم كه چون گياه برويم زعمق خاك
جان پاك سازم از همهي هرچه نيست پاك
من تشنهام، هواي تو را ميكنم طلب
جويي روانه كن به رگم، مست و پُر طرب
يارب دلم ز هرچه پليديست دور كن
قلبم پُر از طراوت و شادي و نور كن
جانم ببر به سمت شقايق، بهاروار
برمن قباي تازه بپوشان، نه همچو پار.
لحظه هاي هجران
محمد عزيزي
1.
مصطفي خودش به من اجازه داده است كه امشب را در حسين آباد بمانم. البتّه من هم پيش از آنكه بيايم، همهي كارهايم را كردهام. براي گاو و گوسفندها علف چيدهام. براي مصطفي و بچّهها، نان پختهام. خانه را مثل كف دست پاك و پاكيزه كردهام. كارهاي خردهريز را هم سپردهام به دختران بزرگم زهرا و سكينه، و بعد با خيال آسوده رو به حسينآباد راه افتادهام.
حالا، يكي دو ساعت است اين جايم. توي اتاق خشتي نشستهايم. نيم ساعتي است سفرهي نهار را جمع كردهاند. زنها مرا دوره كردهاند و تازه، حرفهايمان گل انداخته است كه صداي موتور ميشنوم. گوش ميدهم. «تاپ تاپ»ش، چقدر برايم آشناست! دارد از تپه، پايين ميآيد. نرم و با احتياط. پيشتر ميآيد. وارد حياط ميشود. ترمز ميكند و پشت «دريچه»(1) ميايستد.
شاهپري - صاحب خانه - از جا برميخيزد و از اتاق بيرون ميرود. موتور، خاموش ميشود. صداي شاهپري را ميشنوم. - خوش آمديد. چه عجب از اين طرفها؟ نكند راه گم كرديد؟ - عجب از زمانه، دخترخالو. عجب از زمانه! صداي برادرم است، حبيب. شاهپري او را به خانه دعوت ميكند: - بفرماييد! بفرماييد منزل. - سلامت باشيد دختر خالو. بايد برگردم. وقت نيست. - بعد از ماهي، سالي گذرتان به يي طرفها افتاده، حالا هم انگار دنبال آتش آمدهايد! - ان شاءالله يك وقت ديگر مزاحم ميشويم. حالا عجله دارم. آمدم پي خواهرم معصومه. يك دفعه دلم ميلرزد. - بيزحمت صدايش كنيد. از جا، كنده ميشوم و بيرون ميروم. برادرم از پشت موتور پايين نيامده است. نگاهش ميكنم. گرفته و ناراحت است. دست و پايم سست ميشود. جلوتر ميروم. - سلام كاكاجان! خوش خبر باشي! - سلامت باشي! - ناراحتي كاكا، چي شده؟ - هيچي خواهرجان، هيچي! - هيچي كه نشد حرف، كاكا... پس چرا رنگ رويت پريده؟! - سرم درد ميكنه. شاهپري ميگويد: - بلا دور است انشاءالله - سلامت باشيد. برادرم، اين را ميگويد و بعد رو به من برميگردد. - مصطفي مرا فرستاده دنبال تو. راه بيفت برويم! - بيام چكار كنم؟ - ناني، آبي، چيزي درست كني! - من كه نان و آبم را قبلاً درست كردهام. تازه سكينه مگر نيست؟ زهرا مگر نيست؟ برادرم، دستش را روي پيشانياش ميگذارد و آن را ميمالد. - زهرا كه از بچّههايش بيشتر نيست. سكينه هم براي خورش هزار جور گرفتاري دارد.
در هر حال، من نميدانم. من فقط قاصدم! - قاصد چي حبيب؟ حبيب بيآنكه حرفي بزند، موتور را روشن ميكند. زنهاي آشنا، از اتاق بيرون ميآيند و احوالپرسي ميكنند. برادرم عجله دارد و من هم، هول هولكي آماده ميشوم. پشت ترك موتور مينشينم. شاهپري ميگويد: - يي جوري كه خيلي بد شد. لااقل يك پياله چاي ميخورديد!
برادرم ميگويد: - انشاءالله يك وقت ديگر. فعلاً خداحافظ! به مشهدي رضا سلام برسانيد! - بزرگيتان را ميرسانيم! شما هم به همهي قوم و خويشها... موتور حركت ميكند. توي راه، همهاش با خودم كلنجار ميروم. يعني چه شده است؟ شايد مصطفي، طوري شده؟ شايد يكي از بچّهها از درختي، ديواري، جايي افتاده؟ شايد چراغ، روي كسي چپه شده؟ شايد كسي سوخته. دستي، پايي، سري، رويي.... اگر غير از اين است، پس چرا قاصد پي من فرستادهاند؟ مگر قرار نبود شب را در حسينآباد بمانم؟ مگر مصطفي، خودش به من اجازه نداده بود؟! در اين فكرهايم كه به محمود آباد ميرسيم.
از كنار قنات ميگذريم. اينور و آنور چند نفري را ميبينم. سر به كار خود. دو سه تا كوچه پس كوچه را رد ميكنيم تا به در خانه ميرسيم. دم در، شلوغ است. يقين ميكنم كه هر بلايي هست سر شوهرم مصطفي آمده. چون اگر بچّهها طوري شده باشند، اين همه آدم، اينجا جمع نميشوند. از موتور پايين ميآيم. پايم ميسوزد. مچ پايم به لولهي اگزوز موتور خورده است.
- آخ! - سلام! - سلام عليكم! همه به من نگاه ميكنند. همه از نگاه من فرار ميكنند. - چي شده؟ همه سرشان را پايين مياندازند. چشمم به كربلايي علي ميافتد. - چي شده كربلايي؟... چرا همه اينجا جمع شدهاند؟ شما، چرا اينقدر گرفته و ناراحتي؟! - به دلت بد نيار خواهر، چيزي نيست. فقط يك كم سرم درد ميكنه! طاقت نميآورم. داخل خانه ميشوم.
حياط خلوت است. امّا مهمانخانه شلوغ است. شلوغ شلوغ! شكي برايم نميماند. جلوتر ميروم. از كنار دريچه ميگذرم و از دم در، به داخل اتاق، سرك ميكشم. - سلام عليكم! - سلام.... سلام! دورتا دور اتاق، همه نشستهاند. همهي مردان ده. گرفته و در هم ريخته. چشم ميچرخانم و مصطفي را ميبينم. خدا را شكر. نفس راحتي ميكشم. پس مصطفي طوريش نشده! مصطفي رنگ پريده و پكر، در گوشهي مجلس نزديك در - نشسته و سيگار ميكشد. مرا كه ميبيند، يك لحظه مات و مبهوت ميماند. بعد، سرش را پايين مياندازد.
- بچّهها طوري شدهاند مصطفي؟ بي ملاحظهي مجلس، جلوتر ميروم و اين را ميپرسم. مصطفي دوباره نگاهم ميكند و باز، سرش را پايين مياندازد. كنار مصطفي مينشينم. - چي شده مرد؟ چرا اينقدر ناراحتي؟ مصطفي سرش را بلند ميكند. چشم هايش دو تا پيالهي خون است و رنگ صورتش، عين خاكستر. - سر زمين بودم، داشتم كار ميكردم.
«خيد»(2)ها را «پل بندي»(3) ميكردم كه يك دفعه سرم درد گرفت. مثل اين بود كه ناگهان يك نفر آمد و يك سنگ صد مني كوبيد تو فرق سرم!... سرم خرد و خمير شده است. مغز سرم دارد «پوخ»(4) ميشود.
- ميخواهي برايت، قرصي چيزي پيدا كنم؟ - نه، سرم با قرص خوب نميشود! دستمالش را از جيبش در ميآورد و سرش را با آن ميبندد. به مجلس نگاه ميكنم، كسي، حرفي نميزند. - با شما چه شده عموجان؟ شما هم كه سرتان را بستهايد. خدا بد نده! - سرم درد ميكند. خودت كه خبر داري عمو، خيلي سال است كه سرم درد ميكند. حالا يكي دو روز است كه بدتر شدهام. چشم هايم دارد از كاسه در ميآيد. - عموجان ان شاءالله خوب ميشويد!... شما چي خالو؟ شما هم سرتان درد ميكند؟ راستش يك خورده دل نگرانم! - دلنگران چي هستي خالو؟ دلنگران همين بچّهها. - كدام بچّهها خالو؟ - همين بچّهها ديگر! حسن، محمود و عباس! دلم تكان ميخورد: - عباس؟! خالو ميگويد: - خيلي وقت است از اونا هيچ خبري نداريم. نه نامهيي، نه پيغامي، نه سلامي و نه.... و آهي عميق ميكشد.
ميگويم: - ناراحت نباش خالو جان. همين روزها قرار است بيايند. سكينه ميگفت وقت وعدهي عباس است! اين را كه ميگويم، خالو سرش را در ميان دستهايش فرو ميكند و شانههايش - آرام – ميلرزد. فكر ميكنم لابد دلتنگ پسرش محمود است. آخر، پيرمرد، فقط همين يك پسر را دارد. به فكر چاي ميافتم. از جا برميخيزم و از اتاق بيرون ميروم. توي حياط، زهرا را ميبينم. بچّهي شير خوارهاش را بغل كرده و بچّهي ديگرش - سميه - به دنبالش ميآيد. دماغش آويزان است. گوشهي پيراهن مادرش را گرفته و گريه ميكند. - نون! مامان.... نون ميخوام!
سميه، زار ميزند امّا زهرا به او توجهي ندارد. زهرا در عالم ديگري است. زهرا از خود، بيخود است. زهرا سرگشته و پريشان است. - چرا به بچّهات نميرسي مادر؟ چي شده؟ چرا اينقدر ناراحتي؟ اينجا امروز چه اتفاقي افتاده است كه همه اينقدر ناراحتند؟چرا هيچكس با من حرفي نميزند؟ چرا به هر كس نگاه ميكنم، سرش را پايين مياندازد؟ چرا از هر كس ميپرسم چه شده؟ ميگويد سرم درد ميكند. آخر اين چه جور سردردي است كه امروز... رنگ، از روي زهرا ميپرد.
- مادرجان، عباس... عباس! - عباس چي؟ بغضش مي تركد. شهيد شده مادر... عباس شهيد شده! يخ ميزنم. كسي - انگار، ناگهان - مرا از بالاي كوه قاف به ته درياي سياه پرت ميكند. گيج و منگ ميمانم. به ديواركاهگلي حياط تكيه ميدهم. بدنم، تيغ تيغ ميشود. مثل خمير ترشيدهيي از هم وا ميروم. «ووه» از سرم كنده ميشود و ميافتم...
نميدانم بر من چه ميگذرد. چشم كه باز ميكنم، ميبينم زهرا سرم را روي زانويش گذاشته و گريه ميكند. ميبينم زنها دورم حلقه زدهاند. ميبينم شوهرم - مصطفي بالاي سرم ايستاده و به من نگاه ميكند. - اين چه كاري بود با ما كردي مرد؟ دخترم را كشتي. ببين چه جوري دخترم را سوزاندي؟ چرا نگذاشتي نهال كوچك من قد بكشد؟ مصطفي به در نگاه ميكند.
زهرا ساكت ميشود. زنها رو به در، برميگردند. زهرا با گوشهي چارقدش، صورتش را پاك ميكند و سرم را تكان ميدهد: - آرام بگير ننه جان. سكينه، سكينه دارد ميآيد! نيمخيز ميشوم. زهرا، اشكهاي مرا پاك ميكند: - نگذار بفهمد مادر جان! نگذار سكينه بفهمد! دق مرگ ميشود. نگاهش ميكنم. سكينه، در چوبي و بزرگ حيا ط را پشت سر ميگذارد و داخل حياط ميشود.
نهال كوچك زندگيام، لاغر و شكسته قامت، پيش ميآيد.، « چغوك خوردو»(5)ي خانهام پر و بال ريخته، روبه من و زنها ميآيد... ميخواهم جلوي گريهام را بگيرم. ميخواهم از جا برخيزم و رو به دختركم لبخند بزنم. ميخواهم به پيشوازش بروم.
ميخواهم به او بگويم: - مگر نگفتي وقت وعدهي عباس است؟ پس چرا عباست نيامد مادر؟! چرا عباس، تنهايت گذاشته سكينه؟! امّا نميتوانم. سيل ميآيد. گريه، در من ميتركد و من از سردرد، ووه ميكشم. سكينه خود را بالاي سرم ميرساند و ميگويد :
- چي شده ننه جان؟ تو مگه به حسين آباد نرفته بودي؟ چه شده برگشتي؟ چرا اينقدر ناراحتي مادر؟ - الهي بميرم من برايت دختر. تو غصهي مرا نخور. برو يك فكري به حال غم هاي خودت بكن مادر... بيا جلوتر... بيا تو را ببويم دختر... من سنگ صبور تو هستم مادر...
2.
- بي بي نسا كجاست؟ - توي خانهي خودش. هنوز بيخبر است! - يكي برود او را خبر كند. - كي ميرود؟ مگر ميشود او را خبر كرد؟ بيبينسا سخت مشغول كار است. دارد قالي ميبافد و پيرزن، سرزنده و با نشاط است. قالي را براي پسرش عباس ميبافد. با خودش عهد كرده كه تا آمدن عباس از جبهه، قالي را تمام كند و بعد آن را به پسرش و عروسش هديه كند.
بي بي نسا خوشحال است. قالي دارد تمام ميشود و عباس هم بر ميگردد. قالي كه تمام شود و عباس كه برگردد، دوباره همه دور او جمع خواهند شد. دوباره دور و برش شلوغ خواهد شد. مثل حالا كه همه دورش جمع شدهاند. مثل حالا كه دور و برش شلوغ شده است. - نكند عباس برگشته باشد! بي بي نسا رو به مردها و زنها برميگردد و از خودش ميپرسد: - چه خبر شده؟ بي بي نسا گوش ميدهد: - اين سر و صداها چيست كه توي ده راه افتاده؟... از عباس چه خبر داريد مردم؟!... صداي نوحه ميآيد. من صداي نوحه ميشنوم! - اين حسين كيست كه عالم همه ديوانهي اوست... - اين چه شمعي است كه جانها همه پروانهي اوست. - چرا بر سر و سينه ميزنيد مردم؟ چرا عزاداري ميكنيد؟ماه محرم است مگر؟ تنگ غروب است. عباس روي شانههاي مردم به خانهاش ميرود.
بي بي نسا با يك سبد اسپند، از خانه بيرون ميآيد. زنها دور او را گرفتهاند. بي بي نسا به عروسش سكينه، و پسرش عباس نگاه ميكند. عباس، آرام، روي شانههاي مردم دراز كشيده است. بي بي نسا به استقبال عباس ميآيد. زنها بازوهايش را ميگيرند. بي بي نسا خود را از دست آنها خلاص ميكند. روي گلهاي آتش دانههاي اسپند ميريزد. اسپند دود ميكند. هوا معطر ميشود. بيبي نسا دوباره جان ميگيرد. به عباس نگاه ميكند.
به مردم نگاه ميكند و ناگهان هلهله ميكند: - سبز است سپنج(6)، سبزهكار است سپنج سر رشته صد هزار كار است سپنج چشم بد خلق را سپنج است نجات بر قبر پر نور محمّد، صلوات شاباش، شاباش، شاباش. كولولولو... بي بي نسا دست روي دهان ميگذارد و هلهله ميكند. هلهله ميكند و ميچرخد. ميچرخد و پاي مي كوبد. پاي ميكوبد و تلو تلو ميخورد. سكينه شيون ميكند.
عباس، رو به خانهاش پيش ميرود. - يك دقيقه صبر كن سكينه. سكينه ميايستد. دستش را ميگيرم. - كجا داري ميروي؟ - خانهي خودمان مادر... دود از كلمهام بلند ميشود: - الهي بي مادر شوي دختر. كدام خانهي خودتان؟ مگر گذاشتند كه شما خانهيي داشته باشيد مادر... همين جا بمان. بيا اينجا مادر جان. بيا پيش خودم بخواب. امشب ميخواهم تورا در بغل خودم بخوابانم. ميخواهم تورا شير بدهم. بيا جلوتر ننه جان؛ بيا جلوتر. سينه هايم دارد از شير ميتركد. امشب ميخواهم فش فش نفسهاي گرم تورا زير سينه هايم حس كنم مادر... سكينه مبهوت مانده است، تركهيي چوب خشك و من، شيداي اويم. امّا او نميماند. ميدانم كه او نميتواند بماند. بوي جفتش او را به سوي خود ميخواند.
اكنون به بوي اوست كه او نفس ميكشد. - ميخواهي من هم با تو بيايم؟ - نه مادر، دلم ميخواهد تنها باشم! 3. سكينه اين را ميگويد و ميرود. در حياط را پشت سرش مي بندد و ميرود. ... شب، روشن است. مهتاب و پرستاره. داخل اتاق ميشود. بچّه ها - همه – خوابيدهاند. مصطفي، توي رختخوابش نشسته به ديوار تكيه داده، سيگار ميكشد و سرفه ميكند. نه او حرفي ميزند و نه من... سيگارش را كه تمام ميكند. كتش را از تنش در ميآورد و توي رختخوابش دراز ميكشد. چراغ را خاموش ميكنم و من هم كنار بچّه ها دراز ميكشم. چادرم را تا روي سينهام بالا ميكشم و چشمهايم ميسوزد.
سعي ميكنم بخوابم، امّا هيهات، هيهات!.. خواب، ازپلك چشمهايم ميگريزد. خواب، روي رف اتاق مينشيند و پرپر ميزند. چه بيقرار و پريشان است. بالهاي او را انگار شكستهاند. پرهايش خونين است. از پر و بالش خون ميآيد. قطرههاي خون روي سفرهنان ميريزد، نان، در خون، خيس ميشود. بايد برخيزم و اين پرنده را از روي رف دور كنم. بايد برخيزم و او را از روي سفره، برانم... برميخيزم.
دريچهي اتاق را باز ميكنم و پرنده را از لاي آن بيرون مياندازم. پرنده در حياط دور ميزند. بعد پر ميكشد و روي ناودان انباري مينشيند و«كو؟كو؟»ميكند. يك دفعه دلم ميلرزد. نگاهش ميكنم. پرنده دوباره «كوكو» ميكند. عجيب است. صدايش چقدر برايم آشناست! صدايش را دارم ميشناسم. صداي عباس را دارد. عباس است. دارد دنبال سكينه ميگردد. - سكينه اينجا نيست! عباس از روي ناودان پايين ميپرد. حالا توي حياط است. درست همان جايي نشسته كه ديروز سكينه نشسته بود.
پريشان است و همهاش به اينور و آنور نگاه ميكند. از دريچه صدايش ميكنم: - عباس!... عباس! عباس، از جا بر ميخيزد و رو به من پيش ميآيد. يك دستش به گردنش آويزان است و دست ديگرش آزاد است. مهتاب، روي صورتش افتاده است. ستارهها روي گونه هايش ميخندند. گونههايش لاغرتر شدهاند. ميگويد: - سلام مادر. لبخند ميزند. ميگويم : - سلام عباس جان بيا جلوتر ببينمت! - وقت ندارم مادر. بايد برگردم.
بيا بنشين عباس جان. بيا بنشين و خستگي دركن پسرم بيا تا خاك لباس هايت را، اقلاً، بتكانم. - وقت نشستن نيست مادر، بايد برگردم! از او گله ميكنم. - پس چرا آمدي؟ تو كه سال تا سال همهاش آنجايي. حالاش هم ميخواستي نيايي! - از من گله نكن مادر... من بايد آنجا باشم! از دريچه پايين ميآيم. ميگويم: - صبر كن بيايم در را باز كنم. هوا سرد است بيا تو عباسجان. بيا تو. مصطفي هم اينجاست. تا همين يك دقيقه پيش بيدار بود. بيا با هم درد دل كنيم مادر. - ميخواهم بروم پيش سكينه. تنهاست مادر! سكينه تنهاست؟ يكي بر سرم پتك ميزند. سكينه، تنهاست.
از جا برميخيزم. سردم شده است. چادرم را تا روي شانههايم بالا ميكشم. اتاق تاريك است. تاريك تاريك. زير لحاف ميخزم. سكينه را ميجويم. سكينه نيست. عباس نيست. سكينه كجاست؟ سكينه اكنون چه ميكند؟ سكينه چه ميگويد؟ - چه ميگويي دختر؟ - ميخواهم بروم « بيرجند » مادر عباس، آنجا منتظر من است. بايد بروم شهر و به او تلفن كنم. با او وعده دارم. خودش گفته سر بيست روز به من تلفن كن. نگاهش ميكنم، آمادهي رفتن است. اين پا و آن پا ميكند. كبوتري است بال و پر بريده. شوق پرواز، بي قرارش كرده است.
ميگويم : - تنهايي چطور ميخواهي بروي دختر؟ - تنها نيستم مادرجان. رقيه و شوهرش هم با من ميآيند. ميخواهند بروند قم. من هم دلم هواي حضرت معصومه را كرده است. عباس هم ممكن است از منطقه به آنجا بيايد. خودش گفته، به من تلفن كن. اگر شد، يكي دو روز مرخصي ميگيرم و ميآيم. زيارت. آنجا همديگر را ميبينيم. نميشود دخترم. نميشود، دلم راضي نميشود كه با آنها بروي. هر چه باشد آن مرد، شوهر رقيه را ميگويم - نامحرم است. در راه ماشين تصادف دارد. گرفتاري دارد. آدم مريض ميشود. خسته ميشود. او كنار زنش مينشيند. كنار زنش ميخوابد، او را اين طرف و آن طرف ميبرد و تو، بايد نگاهشان كني و آه بكشي... نه مادر، من راضي نيستم با آنها بروي. انشاءالله هر وقت شوهرت از جبهه آمد، خواهي رفت. سكينه ميماند.
سكينه ميگويد: - چشم مادر. حالا كه شما راضي نيستيد، من هم نميروم. و ميماند. چه دختر نازنيني است سكينه. هيچ وقت دل مادرش را نمي شكند. امّا مادرش... كاش زبانم بريده ميشد مادر. الهي كور ميشدم. چرا نگذاشتم بروي بيرجند و به عباست تلفن كني؟ چرا نگذاشتم بروي زيارت و شوهرت را ببيني. چرا ديدار تو را با جفتت به روز قيامت گذاشتم، اي كبوتر چاهي من؟ 4. قالي دارد تمام ميشود عباس. نقشهاي خوبي بر آن زدهام پسرم.
نقشهايي را كه خودت سفارش كرده بودي. يكي دو روز ديگر بيشتر كار ندارد. تا تو پايت به خانه برسد، من هم قالي را از كار، وا ميكنم. ريشههايش را گره ميزنم. پرزهايش را تميز ميكنم. چهار تايش ميكنم و ميگذارمش روي صندوقخانه تا بيايي... چرا نميآيي مادر؟ چرا با بي بي نسا لجبازي ميكني؟ اينها چه ميگفتند؟ اين آدمهايي كه امروز دور و بر مرا گرفته بودند، چه ميگفتند؟... تو در كجا هستي مادر؟ الان تو روي كدام قله ايستادهيي؟ بوي تو را ميشنوم. امروز خانه بوي تورا مي دهد. ده، بوي تورا ميدهد. امروز ده پر از بوي تو شده است مادر... دم غروب بود كه گفتند تو آمدهيي، ولي من باور نكردم. من باور نميكنم كه تو آمده باشي. مگر ميشود تو بيابي و به من سر نزني؟ مگر ميشود كه تو بيابي و بدون سلام و عليك با مادرت، به خانهات بروي؟!
راستي، خانهات كجاست عباس؟ خانهي تو مگر در پايين تپه، ته كوچهي كربلايي حسين نبود؟ پس چرا از سر قنات كه بلندت كردند، وقتي روي تخت سوار شده بودي و بر دوش مردم ميرفتي، از پايين تپه رد شدي و رفتي بالاي تپه منزل كردي مادر؟
نكند با سكينهات قهر كردهيي؟ نكند ميخواهي دوباره او را تنها بگذاري؟ نكند ميخواهي از بالا، بوي كربلا به دماغت برسد. كه رفتي بالاي تپه منزل كردي مادر؟ اشكال ندارد. برو.
هر كجا كه دلت ميخواهد برو منزل كن. من هر جا كه تو باشي، هرجا كه تو منزل كرده باشي، همان جا ميآيم. قاليات را امشب تمام ميكنم پسرم. امشب تا صبح روي آن كرك ميزنم تا تمام شود. فردا صبح، بعد از نماز آن را از دار، وا ميكنم. ميگذارمش زير بغلم و از تپه بالا ميآيم. مطمئن باش پيش از آنكه آفتاب درآيد، به منزلت خواهم آمد. منزل نو مبارك عباس جان! قاليات تمام شد.
- وضع شانههايت چطور است عباس؟ - بد نيستم، هنوز تكههاي تركش توي شانه هايم مانده، اينجا... هنوز اينجاي پشتم ميسوزد. به زخمهايش نگاه ميكنم. پشتش يك چاله است. به زخم عميق پشتش دست ميزنم. خون از زخمهايش فواره ميزند. خون، مثل نهر آب، زمين را آبياري ميكند. عباس در خون دارد شنا ميكند. عباس در خون دارد غرق ميشود.
- عباس! عباس! عباس! جيغ ميكشم و هراسان از جايم برميخيزم. عرق كردهام. بدنم، خيس خيس است. اتاق تاريك است. تاريك و سرد. لحاف از روي شانههايم سر خورده است. ميلرزم. نكند لحاف از روي شانههاي كوچك سكينه هم سر خورده باشد؟ نكند سكينه، سردش شده باشد؟ سكينه اكنون چه ميكند؟ سكينه اكنون كجاست؟ از جا بر ميخيزم.
چادرم را سرم ميكنم. و آهسته از اتاق بيرون ميآيم. در اتاق را كه باز ميكنم، صداي مصطفي را ميشنوم: - ميخواي بري پيش سكينه؟ - بله. مصطفي آهسته ميگويد: - برو. صدايش پر از گريه است. ديگر نميتوانم بمانم. در را پشت سرم ميبندم و راه ميافتم. شب مهتاب است. روشن و پر ستاره. روشن و سرد. زمهريري ميوزد كه استخوانسوز است.
از حياط ميگذرم. از در ميگذرم. كوچه، خلوت است. آن طرف تر خانهي عباس است. خانهي عباس و سكينه. به سختي راه ميروم. پاهايم در هم گره ميخورند. نميتوانم به طرف خانهي عباس بروم. نميتوانم سكينه را تنها ببينم.
امّا ميروم. كسي در من هست كه مرا پيش ميبرد. كسي هست كه مرا به سمت خانهي عباس و سكينه حل ميدهد. به خانهي عباس و سكينه ميرسم. از پشت دريچه به اتاق نگاه ميكنم. چراغ خانه روشن است. سكينه بيدار است. خانه، بوي اسپند ميدهد. سكينه كنار تاقچه ايستاده است و با گوشهي چارقدش، عكس بزگ عباس را پاك ميكند.
عكس را كه پاك ميكند، آن را كنار آينه ميگذارد و آرام وبيصدا ميگريد. اشكهايش را در آينه ميبينم. من آن مرغم كه بشكسته پر و بال به هر مرغي رسم ناله كنم زار خدايا جان دهي يا جان ستاني كه مرغ را سر بريدن به كه بيبال به ديوار تكيه ميدهم و فغان ميكنم. فغان ميكنم و ميافتم!
تهران - 1366
پانوشتها: 1.دریچه،پنجره 2.کرت.مرزبندی مستطیل شکل زمین کشاورزی 3.پل:مرز زمینی بادگیری 4.پخش.پریشان.گیج و منگ 5.گنجشک کوچولو 6.اسپند
*هفته نامه رودکی بزودی(واقعا بزودی) آغاز میشود.
*اگر سالن مناسب پیدا کنیم خبر جشن رودکی را به زودی به اطلاع مبارکتان میرسانیم.
*ویژه نامه بهار (سال نو) ماهنامه و هفته نامه رودکی در راه است.مطلب خوب داشتید مضایقه نفرمایید.
برویم دنبال سور و سات جشن تا ببینیم چه میشود.منتظر کارت دعوتهایتان باشید.
فعلا خداحافظ
به نام دوست
این هم یک جور تجربه بود. در روزگاری که دیگر حوصله ای نیست و همه چیز دارد کوچک و کوچک تر می شود ،
من هم خواستم حرف هایم را جمع و جورتر کنم به حدی که حس کردم دیگر حرفی نزده ام و بنابر این اسمش را گذاشتم :
" سفید خوانی ".
و....." تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل "
...
در این مجموعه نه خواستم " هایکو " بگویم و نه رباعی و دوبیتی ، تک بیت و .....
بلکه فقط خواستم حس و حال آنی خودم را به هر صورتی که در همان لحظه به ذهنم رسیده است ، بنویسم . بکر و بدون
ویرایش ، با وزن یا بی وزن.
راستش سال هاست به این نتیجه رسیده ام که باید به حس . حال اولیه ام بیشتر از تا مل ها و تصحیح های بعدی اهمیت
بدهم و در سفید خوانی ، چنین کرده ام.
...
و عجیب این که در انتهای این کوتاه نویسی ، نمی دانم چرا طولانی ترین شعرم یعنی :
" ساقی نامه " می توانست کامل شود و در مجموع یادگاری باشد در دست هایی که وقتی من هم نباشم ، باشد و
امید که خوانده شود.
با سلام و بدرود
محمد عزیزی
فروردین 1386
تهران.
پیش در آمد
دیروز می گفتی
همین فردا.
امروز می گویی:
همین فردا.
فردا که آید نیز خواهی گفت:
باشد ،
همین فردا ،
همین فردا.
...
ای مانده در ویرانه ی رویا
امروز را در یاب !
این آخرین فردا.
پیش گفتار
تاریکی غلیظ شب و
هول دیو و دد
در پیش روی دارد و
آهسته می رود!
با کوله بارتجربه های همیشه تلخ
با چشمهای مضطربش ،
در جشت و حوی رخش..
در امتداد راه ،
آهسته باز می گذرد از کنار چاه
اما " شغاد " را چه کند ،
در پس درخت !
شغاد: برادر رستم که به نیرنگ او را کشت.
1
تمام شد !
سر
بریده ی
خورشید ،
زیر پا افتاد!
2
سالی که گذشت ،
دود و آتش ،
دامان تمام عشق را سوخت !
...
تا سال دگر چه زاید این ما ر.
3
آدم ،
به دنده ی چپ خود چون نگاه کرد
خورشید عشق و روشنی مهر و ماه ،
دید
...
لبخند زد
خلقت تمام شد!
4
ترس از سکوت ،
باعث غوغای ما
شده است !
5
همیشه فکر می کنم
چه قدر وقت من کم است !
و باز هم دوباره بی خیال
تمام لحظه های خویش را
چه بی بها ،
چه بی بهانه می کشم !
6
هر روز صبح ،
امکان دیگری ست
از تن برون کنیم رخوت شب باید
وز نو لباس عشق بپوشیم
" دیروز " مرد.
7
در چشم تو
باز
ابر و باران
خندید !
خورشید ، ز سر ،
کلاه بر داشت.
من از همین چیزها می ترسیدم که وبلاگ باز نمیکردم.
نه وقتش را داشتم و نه راستش حوصله اش را که هر روز بنویسم و ببینم چه خبر است؟
اما ارتباط و دوستی ها را واقعا دوست دارم.
از همه شما که تو این چند روز به من سر زدید ممنونم.
یکی دو روز دیگه رودکی۲۰ توزیع میشه..
ویژه احمد محمود.ازش راضی ام.
به خاطر جریمه این چند روز تاخیر
دو تا از سفیدخوانی هام رو تقدیمتان میکنم:
۱
هر کسی از خویش می ترسد
دشمن
بیرون از انسان نیست!
۲
دیشب تمام پنجره ها
تا صبح
از آفتاب چشم تو می گفتند
و دیگه شب به خیر!